#بوی_نا_پارت_142
» بعد جعبه رو داد به حاج حسن که اونم یه نگاه کرد و تند قیمتش رو براورد کرد و گفت «
-عمو جون چرا این کارو کردي؟می دونی رو جواهر آدم چقدر ضرر می کنه؟باید فکر آینده بود عمو جون!از کیسه ي هر کدوم که بره فرق نداره!
» سارا خانم زود گفت «
-اما واقعا قشنکه!
-بعله که قشنگه!پول شم قشنگه!این خیلی قیمتی یه!خدا کنه از آشنا گرفته باشی عمو جون!
ناقابله عمو جون!
-از کی گرفتی؟
-حاج آقا محرم!
-خب!خب!آشناس!بهت ننداخته!مطمئنه!
-بابا جون گفتن برم اونجا!
-خوب کاري کردن حاج آقا!حاج آقا محرم امینه!
» تو همین موقع زیور خانم باسینی چایی اومد و رفت طرف مهرداد و تعارف کرد «
-لطفا اول بدین خدمت حاج آقا عمو و زن عمو!
» حاج حسن خیلی خوشش اومد و گفت «
-وردار عمو جون!وردار!تعارف نکن!
-آخه اینطوري!...
-وردار عمو جون!
-چشم!
» بعد یه فنجون چایی برداشت و گذاشت رو میز که حاج حسن گفت «
romangram.com | @romangram_com