#بغض_ترانه_ام_مشو_پارت_535


- منتظرم.

- از كجاش بگم؟

- مگه من مي دونم مي خواي در مورد چي حرف بزني؟

- تلخ نشو بانو، ميگم، از همون اول ميگم.

بانو ميگي و شيرین ميشه دهنم، بانو ميگي و دلم پيچ مي خوره.





باور كنم يا نه هرم نفس هاتو





- پنج سال پيش كه تولد مهديس درست افتاده بود وسط اون بدهي بزرگي كه سر آخرين ارائم بالا آورده بودم، خيليا مي دونستن كه مهديس چشمش دنبالمه. يكي از رفيقامم رو شوخي گفت برم دنبال مهديس واسه خاطر اون ثروتي كه داره. من عمرا از بابام پول مي گرفتم، يعني اون قدر ناخلفي كرده بودم كه رويي واسه گردن كج كردن جلوش نداشته باشم. فكر مهديس بد افتاده بود تو سرم. من كه اهل زندگي نبودم، ولي مي تونستم هم يه مدت مهديس رو دلخوش كنم هم به نون و نوايي برسم. درست وسط اون هير و وير چشمم خورد به تو، تويي كه مي خنديدي چه ناز و همه هواتو داشتن. حتي مهديسم با همه مغروريش يه جورايي مواظبت بود. كم پسري بود كه چشمش نگيرتت. نمي دونستم كي هستي، ولي پيشنهاد رقص دادم. خوشم اومده بود ازت، فقط خوشم اومده بود. آخر شب هر چي آمار بود واسم ريخته شد رو دايره؛ عزيز دردونه فاروق خان فرزيني كه اين همه سال دور از چشم همه زير نظر تربيت سفت و سخت فاروق خان بزرگ شده و پول خودش تنهايي دنيا به دنيا آدم مي خره و آزاد مي كنه. قبول دارم لقمه ي چرب و نرم تري از مهديس بودي، ولي بچه بودي، ده سال كوچيك تر از مني كه همه غلطي تو زندگيم كرده بودم. ولي خودت خواستي، اون برق نگات وقت رقص و اون لبخندت وقتي زير زيركي ديدم مي زدي برداشتي جز اين نداشت كه تو هم به خيل عشاق بنده پيوستي. ازت خوشم مي اومد و پولدار بودي، منم تو اون برهه از زندگيم يه كثافت به تمام معنا بودم. جلو آقابزرگت كم خرد نشدم تا قبولم كنه به دومادي، قبولم كرد و تو نگفتي كه از ارث و حقت محروم شدي. اون روزاي اول تو اون بي خبري بي پولي تو، دلم بد گرفته بود. از خودم، از خود نامردم، خود نامردي كه به يه دختر بچه هفده ساله هم رحم نكرده بود. واسه همين نزديكت نمي شدم. خبر كه بهم رسيد واسه خاطر من از همه چيت گذشتي ديوونه شدم؛ هم واسه خاطر خودم هم واسه خاطر خودت. تا دو روز خودمو گم و گور كردم و چپيدم خونه پدري. بابا از اولشم با اين وصلت مخالف بود. مي گفت ترانه يتيمه، عزيزه، واسه همه عزيزه، ولي كو گوش شنواي من؟ تو اون دو روز بابا تا تونست بارم كرد. گفت لياقتتو ندارم، گفت خم به ابروت بياد طلاقتو به زور هم شده ازم مي گيره، گفت ترانه عروسم نيست دخترمه كه اگه اين دختر دلش بگيره دنيامو مي گيره. برگشتم خونه و تو چقدر مثل هميشه مهربون بودي. نتونستم اين همه خوبي تو و كثافت بودن خودمو تحمل كنم و زدم بيرون و مست كردم اين بار بيشتر از هميشه. تو خونه كه پا گذاشتم تو بودي و باز اون همه مهربونيت و منِ اين چند ماه همه نيازامو سركوب كرده. نتونستم ترانه، به خدا نتونستم! نتونستم از تويي بگذرم كه زنم بودي و اون همه جذاب. ديوونت شدم، ديوونه ی اون هق هقت تو بغلم، ديوونه ی اون همه حيات وقتي كه روت نمي شد تو روم نگاه كني. ترانه من كثيف بودم، ولي اون لحظه من تو رو فقط زن خودم مي ديدم، كسي كه مال منه، كسي كه فقط يه حساب پر پول نيست. داشت كم كم خوب مي شد، چند تا پروسه تونست از اون بدبختي نجاتم بود و افتاده بودم رو غلتك. تو خوب بودي، زندگيمون خوب بود، نمي دونم كدوم آدم اشغالي نتونست ببينه اون خوشي كه تازه افتاده بود به جون زندگيم. خبر رسيد بهت كه من واسه خاطر پولت باهات ازدواج كردم. ترانه كور بشم اگه دروغ بگم، ولي تو شده بودي جونم، زنم، خانوم خونم! دلم واست مي رفت، با همه ی بچگيت اون قدر بزرگ بودي كه من فقط كنار تو آروم مي شدم. اولين بار كه دست روت بلند كردم همون روز بود كه فهميدي و دقم دادي و مي گفتي ميري. من چي كار مي كردم ترانه؟ مني كه تو زندگيم عادت نداشتم كسي رو حرفم حرف بزنه، حالا همه چيزم داشت مي گفت ميره. دِ دركم كن من مي خواستمت! من كثافت با همه آشغال بودنم مي خواستمت. موندي، ولي حس مي كردم اون همه شك تو دلتو. موندي، ولي ديگه اون ترانه ی خوشحال هميشه من نبودي. شكستمت، من عوضي توی جونمو شكستم. نخواستم ترانه، به جون خودت كه قد دنيا واسم عزيزه نخواستم كه بشكني. تينا كه اومد كم كم باهاش صميمي شدم، نه كه دختر آويزوني باشه نه، دوست دختر يكي از رفيقام بود و شده بود همدم، شده بود خواهر. ولي شك تو دلت بود. نمي گفتم تا خودت بپرسي. نپرسيدي ترانه، عوضش بريدي و دوختي و تنم كردي. داشتي آب مي شدي، ولي هيچي نمي گفتي. وقتي حامله شدي، وقتي گفتي، وقتي اشك ريختي و التماسم كردي كه نندازيمش داغونم كردي ترانه. چقدر تو چشمت بي رحم بودم كه به بچه خودمم رحم نمي كردم. تينا و سعيد عقد كرده بودن و تو هنوز فكر مي كردي من و تينا عاشق هميم. دِ يه بار پرسيدي سامي اين دختره چي كارته؟ لج كردي تو پرسيدن و لج كردم تو جواب دادن. اون روز كه دعوامون شد و از پله ها پرت شدي بدترين روز زندگيم بود. ترانه من نمي خواستم، به خدا نمي خواستم، به جان عزيزت نمي خواستم! همه چي به هم ريخت. اون آدمايي كه تا ديروز يه زنگت هم نمي زدن، ريختن دورت و زير پات نشستن تا طلاق بگيري و من چقدر منتتو كشيدم تا كوتاه بياي و نيومدي. زوري كه نمي توستم نگهت دارم، ولت كردم تا راحت بشي از دستم. چه مي دونستم از چاله ی من در مياي ميفتي تو چاهي كه آقابزرگت واست كنده. بعد از طلاق از ايران زدم بيرون و به سايه گفتم واسه خاطر اين كه بي خيالم بشي و راحت زندگيتو بكني بهت بگه با تينا رفتم. خبر نداشتم ازت، حتي اون شادمهر عوضي هم دريغ مي كرد ازم يه خبر از تو رو. بابا و مامان تو اين سه سال نگام نكردن. شروع كردم به كار. بهتر از ايران بود، اين ور به اين جور چيزا بيشتر اهميت ميدن. هدفم شده بود در شان تو بالا اومدن، فقط دلم به اين خوش بود كه شادمهر خبري نمي داد از اون آدمي كه مي تونست رقيبم باشه. يه سال پيش تينا اومد سر وقتم با يه شكم بالا اومده. تينا نبود، تينايي كه بو ادوكلنش همه جا رو مي گرفت نبود. تيناي بي خيال گذشته نبود. سعيد بعد از مهاجرتشون از ايران با يه دختر فرانسوي ريخته بود رو هم و تينا رو بي خيال شده بود. تينا بچه رو نمي خواست. بچه دختر بود، مثل ترساي من و تو، ترساي بابا. لنگ اين بود كه بره آمريكا. فكرش عين خوره افتاد تو جونم. اگه تو تا ابد هم بچه نمي آوردي واسم مهم نبود من خودتو مي خواستم، ولي تو جونت بود و ترسا. تينا كه بچه رو نمي خواست، منم مي تونستم با يه كم سند سازي و اون برگه هاي معاينه ترساي خودمون يه شناسنامه واسه بچه ی تينا به اسم خودم و خودت بگيرم. كاراي اقامت تينا رو درست كردم و ازش قول گرفتم به حرمت رفاقتمون ديگه دور و بر زندگيم پيداش نشه. خيالم كه از بچه راحت شد افتادم دنبال اين كه تو رو چطور باز به دست بيارم. منت شادمهر رو كشيدن از منت آقابزرگتو كشيدن بدتره. شادمهر رو انداختم تو جون آقابزرگت و خودم از اين ور پاي تلفن مخ آقابزرگتو به كار گرفتم. قبول نمي كرد، مي گفت ترانه يه بار زخم خورده، دفعه دوم ديگه چيزي از ترانه نمي مونه. قسمش دادم به جون خودت كه وجودت وجودمه، يه بار هم سفر داشتم ايران و يه صبح تا ظهر دليل و برهان آوردم واسه آقابزرگت تا كاري كنه كه تو راهي استانبول بشي. دلش رضا نبود، ولي اين بار برعكس دفعه قبل باورم كرد. مي گفت اين بار تو چشام برقيه كه پنج سال پيش نبوده. شناسنامه ترسا رو كه گذاشتم جلوش تير خلاص بود و اين بار آقابزرگت افتاد تو جونت تا بياي تركيه. شبي كه اومدي چقدر سخت بعد از سه سال دوري ازت جلو خودمو گرفتم تا نيام و بغلت كنم. تا خونه دنبالت بودم و يه شب تا صبح تو ماشين به پنجره تراس اتاق خوابت خيره بودم. بهترين امكاناتو در اختيارت گذاشتم، يكي از بهترين ماشينام و يه خونه مبله كه خودم واسه تك تك وسيله هاش سليقه خرج دادم. همه ی اون مهموني سال نو فقط واسه خاطر تو بود. بعد از سه سال كه تو بغلم رقصيدي، كه عطر تنت قاطي تنم شد باز دلم ريخت. دوباره بد برداشت كردي و دل چركين زدي بيرون. ترانه اسم حسامو كه بردي بدتر از همه ی اين چند وقته خرد شدم. اميرعلي گفته بود به اين پسرعموت مشكوكه، ولي من خر دلم خوش اين بود كه ترانه هميشه مي گفته هيشكي تو دنيا جاي ساميشو واسش نمي گيره. اون شب كه من مست رو تحمل كردي و من بوسيدمت بدتر خرابت شدم. واسه ترسا مادري مي كردي و دل من واسه اين همه مادرونه اي كه سه سال ازت حروم كرده بودم مي رفت. ترانه وقتي حسام كنارت بود و تو باز واسه خاطر مهديس ازش گذشتي خيلي دلم گرفت. شايد من كمتر از حسام مي توستم خوشبختت كنم. مي دونم بعد از حسام ديگه نمي تونم به بودنت تو زندگيم اميدي داشته باشم، ولي تا ابد به اميد اين كه مال من ميشي به پات مي شينم. ترانه من كثيف بودم، ولي تو اوج همون كثافتي كه دور و برمو گرفته بود عاشقت شدم. ترانه هيچ وقت نشد بگم، ولي عاشقتم، دوست دارم، مي پرستمت، مي خوامت و ديوونتم! ترانه باهام بمون، بمون تا دنيا رو واست بهشت كنم. خراب تر از اين نكنم.

بالا بودن حجم اطلاعات وارده به مغزم چشامو سوزند، دلم پر خون شد و چشام پر اشك.

هق هقم بلند و دلم بيتاب.

ترساي من و سامي.

تيناي زن سامي نبوده.

تيناي پاش به تخت سامي نرسيده.

من حامله نميشم و سامي تا ابد ازم بچه نمي خواد.

ترسا مال منه.

romangram.com | @romangram_com