#بادیگارد_پارت_83

جالب بود که بادیگارد هم داشت آروم میخندید. همون موقع در خونه باز شد و خاله اومد تو. وقتی که منو توی اون حالت دید خندش گرفت.
خاله: چی شده عزیزم؟

من که داشتم تلاش میکردم که جلوی خندمو بگیرم، بریده بریده گفتم: هیچی، از، روی، مبل....
باز خندم شروع شد.
خاله: چیزیت که نشد؟
همینجور که میخندیدم اشاره کردم که نه.
خاله: خدا رو شکر. انگار معجزه شده، اولین بار میبینم که با هم تنها هستید و دارید میخندید. خدایا شکرت.
من که دیگه خندم بند اومده بود رفتم خاله رو بوسیدم.
من: خوش گذشت؟
خاله: آره عزیزم، جات خالی. شام خوردید؟
من: بله، یه شامی درست کردم که ایشون انگشتشونو هم خوردن.
خاله با تعجب: جدا؟ شام درست کردی؟
من: به، خاله منو دست کم گرفتیا. آره یه کتلتی درست کردم که تا عمر داریم مزه ش زیر دندونمون میمونه.
خاله: به به، دستت درد نکنه.
با خاله رفتیم توی آشپزخونه. آروم به خاله گفتم.
من: ولی خاله نبودی و قیافه پسرت رو ببینی. نشسته بود و شام نمیخورد، فکر میکرد توی غذا سم ریختم و میخوام بکشمش.
خاله ریز میخندید و گفت: آخر نخورد؟
من: چرا، خودم یه لقمه از غذاش خوردم تا مطمئن شد که چیزی تو غذاش نیست.
خاله: شما دوتا فیلمید واسه خودتون، این کارگردانهای هالیوود باید بیان از شما فیلم درست کنن.
چایی ریختم و با خاله برگشتیم توی هال. تا نشستم روی مبل نگاهم به نگاه بادیگارد خورد، همین نگاه کافی بود تا افتادنم رو یادم بیاد و باز غش غش بخندم.بادیگارد و خاله هم داشتن میخندیدن.


romangram.com | @romangram_com