#بادیگارد_پارت_64

به چشمهای آبی پسر نگاه کردم، یکی از اون لبخندای پسر کشمو زدم و تا چراغ سبز شد گاز دادم. توی آینه دیدم که پسر چشم آبی با ماشین پرشیا پشت سرمه و میخواد ازم سبقت بگیره. منم از عمد نمیذاشتم که ازم سبقت بگیره.

بهار: آوا بیخیال شو آخر به کشتنمون میدیا. حالا وقت کورس گذاشتنه؟

به بهار نگاه کردم که بغل دستم نشسته بود و محکم درو گرفته بود. از آینه نگاه کردم که ماشین پرشیا داشت نور بالا میزد و با دستش اشاره میکرد. اجازه دادم تا رد بشه، وقتی اومد کنارم اشاره کرد که پنجره رو بدم پایین. وقتی پنجره رو دادم پایین پسری که بغل دست راننده نشسته بود گفت: عجب دست فرمونی داری تو دختر.

راننده که همون پسر چشم آبی بود گفت: جلوتر یه کافی شاپ هست خوشحال میشم اونجا ببینمت.

من مغرورانه نگاهش کردم و گفتم: تا ببینم چی میشه.
پسر سر خم کرد و گاز داد و رفت.

بهار: آوا چه پسره خوشگل بود. من که دهنم آب افتاد.
غش غش خندیدم و گفتم: اه ه ه جمع کن لب و لوچه رو. اون مال منه.
بهار: حالا میخوای چیکار کنی؟ میریم کافی شاپ؟
من: فکر کنم تجربه خوبی باشه. نظرت چیه؟
بهار شونشو بالا انداخت و من گاز دادم.

یه نگاهی به دور و برم انداختم که دیدم همون پسر چشم آبی تا منو دید از جاش بلند شد و لبخند زد. رفتيم نزدیک و سلام کردیم و بعد نشستیم.
پسر: خوب چی میل دارید خانمها؟

یه نگاهی به منو کردیم و سفارش دادیم. گارسون که رفت پسر رو کرد به من و گفت: من سهرابم، ۲۲ سالمه. اینم دوستم امید.


romangram.com | @romangram_com