#بادیگارد_پارت_59

بادیگارد: اون طوری که شما فکر می کنید نیست.
خاله: من خودم میدونم، تو نمیخواد به من بگی. لباس بپوشید بیایید پایین کارتون دارم.

زود رفتم توی اتاق و لباس پوشیدم. قلبم داشت تند تند میزد. وای خدایا این دیگه چه بدبختی که گرفتارش شدم. با صدای مرضیه خانم شالم رو سر کردم و رفتم پایین. بادیگارد نشسته بود روی مبل و سرش پایین بود. اولین بار بود که خاله رو اینقدر جدی و عصبی میدیدم.

هیچکس حرفی نمیزد و همه توی فکر بودن که با صدای خاله به خودمون اومدیم.

خاله: از کی تا حالا این بازی رو دارید میکنید؟
من: خاله بخدا اون چیزی که فکر میکنی نیست. ما..
خاله پرید وسط حرفم: پس چیه؟ میشه به من بگی این چیزی که دیدم چیه؟
من: ما، ما با هم محرمیم.
خاله با تعجب به ما نگاه کرد و گفت: محرمید؟
بادیگارد: آره، ما صیغه کردیم.
خاله: واای، خدایا چی دارم میشنوم؟ پسرم از پشت سرم رفته صیغه کرده و زنشو آورده توی خونه پیش من. منو هالو کرده. ای خدا، کاش میمردم و همچین روزی رو نمیدیدم.

بادیگارد: مامان، این حرفها چیه که داری میزنی؟ بخدا زشته برای شما که این حرفا رو بزنید.
خاله: این حرفها زشته؟ ولی این کارایی که شما بالا داشتید میکردید زشت نیست؟

با این حرف خاله داغ شدم. با صدای آرومی صحبت کردم.
من: خاله، شما اشتباه میکنید. اجازه میدید که من همه چیز رو تعریف کنم؟

خاله ساکت به من نگاه کرد و من شروع کردم به تعریف کردن. وقتی حرفهام تموم شد خاله باز ساکت بود و به زمین خیره شده بود.

romangram.com | @romangram_com