#بادیگارد_پارت_289

محسن سرشو آورد جلوی صورتم و گفت: زندگی من اینجاست، درست رو به روم نشسته.
اول با بهت بهش نگاه کردم، بعد نفس راحتی کشیدم و تکیه دادم به عقب. اما زود اخم کردم.
من: اگه کاری نداری برم. نا سلامتی امشب عروسیمه.
محسن: چرا کارت دارم. آوا، عروسی رو بهم بزن.
از جام بلند شدم و همینجور که سمت در خونه میرفتم گفتم: من وقتی برای چرت و پرتای تو ندارم.
احساس کردم که بازومو گرفت.
من: ولم کن. نا محرمی دست نزن بهم.
محسن چرخوندم سمت خودش و شونه هامو گرفت توی دستهاش.
محسن: آوا لجبازی نکن. چرا میخوای زندگیمونو خراب کنی؟

همینجور که سعی میکردم از دستش رها بشم گفتم: من یا تو؟ تو بودی که هوس عشق اولت رو کردی و به من پشت کردی.

فشار دستشو بیشتر کرد و صورتش رو نزدیک صورتم آورد. لبشو گذاشت روی لبم. هنگ کردم. این واقعا محسن بود؟ باز حس شیرین اومد سراغم. دستمو گذاشتم پشت سرش و همراهیش کردم. لبشو از لبم جدا کرد و زل زد به چشمهام.

محسن: ببین من و تو نا محرمیم. الانم باعث گناه شدیم. الان تو باید با من ازدواج کنی.

با چشمهای گشاد شده نگاهش کردم که به زور جلوی قهقهه شو گرفته بود. رفتم توی آغوشش و سرم رو گذاشتم روی سینه ش. گرمی بدنش بدن سرد من رو هم گرم کرد. محسن بخاطر من غرورشو کنار گذاشت، بخاطر من پا روی اعتقاداش گذاشت. واقعا عاشقشم. بغضی که راه گلومو گرفته بود رو آزاد کردم. همینجور اشک میریختم.

با صدای آرومی گفتم: پس نازنین چی؟
محسن: نازنین از اولشم هیچی نبود. فقط تو اشتباه فهمیدی.
من: پس چرا بهم نگفتی که اشتباه کردم و واقعیت چیه؟


romangram.com | @romangram_com