#بادیگارد_پارت_283
سهراب: چه بلایی سر اونا آوردی؟ مطمئنم که اینقدر بهشون از زندگی اسفبارشون تیکه انداختی که اونا دپرس شدن و از زندگیشون سیر شدن.
زدم زیر خنده.
من: دقیقا همینجور بود.
بعد شروع کردم به تعریف کردن از اون چند روزی که گروگان بودم و چطوری فرار کردم.
سهراب: من میدونستم که این پایین اومدنهات از پنجره و فرار کردنهات آخرش به دردت میخوره.
با خنده سرمو تکون دادم. سهراب یکم رفت توی فکر که دستمو جلوی صورتش تکون دادم.
من: آهای خوشگل، به چی داری فکر میکنی؟
سهراب به خودش اومد. دستشو گذاشت روی دستم که با تعجب بهش نگاه کردم.
سهراب: آوا به حرفهام فکر کردی؟
جوابم سکوت بود.
سهراب: آوا می دونم من بد کردم به تو. خیلیم بد کردم. ولی بخدا الان پشیمونم. من بعد از رفتنت فهمیدم که چقدر برام عزیز بودی و من قدرتو ندونستم. وقتی که بعد از دو سال دیدمت فهمیدم که هنوز هم دوست دارم و این دوست داشتن از بین نرفته.
همینجور ساکت نگاهش می کردم.
سهراب: آوا حاضری با من ازدواج کنی؟
من: ولی سهراب من دوستت ندارم.
سهراب: می دونم، ولی برام فرقی نمیکنه. من میزارم که تو عاشقم بشی. قول میدم که خوشبختت کنم آوا. هوم نظرت چیه؟
نه من دوسش نداشتم. خره، الان بهترین موقعیت که به محسن ضربه بزنی. تو که بهش گفتی که دوسش نداری، خودشم میدونه. پس اگه خودش می خواد تو هم قبول کن. محسن که داره به نازنین بر میگرده، از اون روز حتی نیومده ازت معذرت خواهی کنه. اون عشقشو فراموش نکرده و تورو نمیخواد. پس تو چرا بخاطر اون موقعیت به این خوبی رو از دست بدی؟ به سهراب نگاه کردم که منتظر داشت نگاهم میکرد.
سهراب: آوا نمیدونی وقتی علی بهم زنگ زد و گفت که اومدی روی صندلیه همیشگی من نشستی چقدر خوشحال شدم. من با کلی امید اومدم اینجا. نا امیدم نکن آوا.
من: باشه، امشب با خانواده بیاین خونمون.
سهراب خشکش زده بود، اصلا فکرشو نمیکرد من اینقدر راحت قبول کنم. به خودش اومد و بهم لبخند زد. بعد دستمو بوسید.
romangram.com | @romangram_com