#بادیگارد_پارت_277
همینجور داشت نعره می کشید، از ترسم چنگ زدم به بازوی محسن. محسن برگشت و نگاهم کرد.
محسن: آوا، بلایی سرت آورده؟
منظورشو فهمیدم، زود جواب دادم: نه، فقط زدم.
محسن دندوناشو روی هم فشار داد و دستمو گرفت و باز راه افتادیم. کیارش به آدمهاش گفت که کلّ باغ رو بگردن، اونا هم همش در حال دویدن به این طرف و اونطرف بودن. حتی توی ماشینها هم میگشتن. به ته باغ رسیدیم.
محسن: من قلاب میکنم تو برو بالا باشه؟
من: خودت چی؟
محسن: من اینجا کار دارم.
من: نه محسن، با هم بریم.
محسن: خیلی خوب باشه، حالا تو برو تا یکی سر نرسیده.
با تردید نگاهش کردم که با ابرو اشاره کرد که برم بالا. پا گذاشتم روی دستش و دست روی شونهاش و وایسادم. قَدَم به بالای دیوار نمی رسید و داشتم کوشش میکردم که خودمو بکشم بالا که یهو زیر پام خالی شد و پرت شدم روی زمین. سرم محکم خورد به دیوار و خون اومد. محسن و کیارش با هم گلاویز شده بودن و مشت بود که حواله هم میکردن. محسن قدش از کیارش بلندتر بود و بهتر میزد. با هر مشتی که محسن به کیارش میزد دلم خنک میشد. کیارش رو چسبوند به دیوار و با یه دستش گردنش رو فشار میداد و با یه دستش دستشو داشت می پیچوند که دوتا مرد اومدن و محسن رو گرفتن. محسن کوشش می کرد که از دستشون رها بشه. کیارش تکیه داده بود به دیوار و داشت نفس نفس میزد.
محسن خودشو از دست اون دوتا کشید بیرون و تا خواست باز حمله کنه به کیارش که صدای شلیک اومد .....
محسن خودشو از دست اون دوتابیرون کشید و تا خواست باز حمله کنه به کیارش که صدای شلیک اومد و محسن افتاد. جیغ زدم و چشمهامو بستم. بعد آروم چشمهامو باز کردم.به محسن نگاه کردم که روی کمر افتاده بود و کتفش تیر خورده بود. محسن اومد بلند بشه که لگد زدن توی صورتش که جیغ زدم. پشت سرش یکی توی صورتم زدن . سرمو بالا گرفتم که کیارشو دیدم با چشمهای به خون نشسته.
کیارش: میخوای فرار کنی آره؟ اونم با بادیگاردت. دروغ گفتی به من تو آوا، دروغ گفتی.
بعد شروع کرد به مشت زدن پشت سر هم توی صورتم و همین جور نعره می کشید. یکی هم از پشت محسنو گرفته بود و یکی شون تا میتونست میزدش. بعد که کیارش خستش شد ولم کرد و عقب رفت. من دیگه حال نداشتم. چشمهام باز نمیشد.
کیارش: زندت نمی زارم آوا. ولی قبل از مرگت باید یه حقیقتیو بهت بگم. دوست داری بشنوی؟
محل نذاشتم که اومد موهامو گرفت توی دستش وبه چشمهام زل زد .
کیارش: مطمئنم که دوست داری بشنوی. آخه در مورد مادرته.
با چشمهای گرد شده نگاهش کردم.
من: چی؟
کیارش: آره عزیزم، میدونی اولین فعالیتمو با بابام کی شروع کردم؟ از همون روز که بمب رو توی ماشین مامانت جا سازی کردم. این پیشنهاد من بود که مامانتو بکشیم. من از دور داشتم نگاهتون میکردم که شوکه شده بودی و داشتی جسد سوخته شدهٔ مادرتو نگاه میکردی.
جیغ زدم: نـــــــــــــه.
romangram.com | @romangram_com