#بادیگارد_پارت_269


آوا الان وقت این کارها نیست. تو باید مختو کار بندازی. باید از سلاح زنانه ت استفاده کنی. باید همهٔ تلاشتو بکنی. چی میگی تو هم؟ من داره حالم از قیافه این بهم میخوره، اونوقت تو میگی باید از سلاح زنانه ت استفاده کنی؟ تو باید این کارو بکنی آوا. تنها راه نجاتته.
زل زدم به چشمهاش، من باید این کارو بکنم. پس بازی شروع شد کیارش خان. شروع کردم به گریه کردن. کیارش با تعجب نگاهم کرد، بعد نگاهش مهربون شد و رفت پشتم و دست و پامو باز کرد. وقتی اومد رو به روم وایساد، یهو بلند شدم که فکر کرد میخوام فرار کنم. اما من پریدم توی بغلش. سرمو گذاشتم روی سینه ش و شروع کردم به گریه کردن. همچین هق هق میکردم که خودمم باورم شده بود. با صدای لرزونی شروع کردم به حرف زدن.

من: آخه کیا چرا؟ چرا این کارو با من کردی؟ منی که فقط به تو اعتماد کردم. منی که دلمو به تو باختم. منی که عاشقت شده بودم. آخه چرا کیا؟
کیارش منو از بغلش آورد بیرون و با تعجب نگاهم کرد. یهو اخم کرد.
کیارش: آوا تو چی فکر کردی؟ منو احمق فرض کردی؟ میخوای باور کنم که تو هیچ حسی به اون مرتیکه بادیگاردت نداری و منو دوست داری؟
قیافهٔ متعجبی به خودم گرفتم و گفتم: چی؟ محسن؟ اون سنگ احساسش کجا بوده که من بخوام عاشقش بشم؟ من ۲۲ سال بدون مهر و محبت بزرگ شدم. نمیام حالا هم عاشق یکی بشم که از عشق و احساس بویی نبرده. من ازش بدم میاد، از دیروز دیگه ازش متنفر شدم.
باز شروع کردم به اشک تمساح ریختن و دستمو گذاشتم روی صورت کیارش و زل زدم به چشماش.
من: چرا باور نداری که من عاشق این چشمهای خوشرنگت شدم؟ چرا باور نمیکنی که من از ته ته قلبم دوستت دارم؟ ببین تپش قلبمو.
دستشو گرفتم و گذاشتم روی قلبم.
من: این فقط و فقط بخاطر تو داره اینجوری تند میزنه.

کیارش صورتمو گرفت توی دستهاش و توی چشمهام خیره شد. انگار میخواست از چشمام بفهمه که راست میگم یا نه. بعد آروم سرشو نزدیک آورد که ببوستم، نمیتونستم پسش بزنم. چون دستم رو میشد. باید بدترین بوسهٔ زندگیمو تجربه بکنم. چشمهامو بستم که قیافهٔ نحسشو نبینم. نفسش داشت میخورد به لبم که یهو در باز شد و کیارش پرید عقب. به سمت در چرخید. نفسشو با صدا داد بیرون و به موهاش چنگ زد.

کیارش: چرا مثل گاو سرتو میندازی پایین و میای داخل؟ برو گمشو بیرون.
اکبر: ولی آقا تماس گرفتن، گفتن که باهاشون تماس بگیرید.
کیارش: باشه، حالا هم گورتو گم کن.
نمیدونم فشارم افتاده بود یا از ترس اتفاقی که نزدیک بود بیافته بود که یخ کرده بودم. لبم داشت همینجور میلرزید. کیارش اومد نزدیکم و دستمو گرفت.
کیارش: آوا چرا دستت یخ زده؟ سردته؟
با سر جواب دادم آره. کیارش دستمو گرفت و منو برد سمت در.
کیارش: الان میبرمت بالا تا گرم بشی.

romangram.com | @romangram_com