#بادیگارد_پارت_236
محسن: حالا اینقدر ذوق نکن. ببین خوب شد که اینجا اومدی. کارت داشتم و نمیشد جلوی بقیه بهت بگم.
من: وای وای چیکار داری هان؟
ابرومو براش بالا پایین کردم. یعنی محسن اینقدر با جرات شده؟ خدایا شکرت.
محسن: آوا دو دقیقه جدی باش کارت دارم.
بیا، تازه شکر خدا کردما. باز این زد مثل بادکنک بادمو خالی کرد.
من: چیکار؟
محسن: ببین آوا، بخاطر امنیت بیشتر باید چندتا چیز رو بهت یاد بدم که بتونی بیشتر از خودت دفاع کنی.
من: من که کاراته بلدم. گفتم که کمربند مشکی دارم.
محسن: کاراته که همیشه به درد نمیخوره، خیلی چیزهای دیگه هم باید بهت یاد بدم.
من: مثلا؟
محسن دست کرد و از پشت کمرش یه فندک به شکل تفنگ کوچولو در آورد.
من: آخی چه نازه.
دست دراز کردم و گرفتمش توی دستم. بعد ادا در آوردم که مثلا سیگار گذاشتم توی دهنم و فندکو بردم سمت صورتم و خواستم ماشه رو فشار بدم که محسن یهو دستمو گرفت بالا که صدای وحشتناکی بلند شد. من که دیگه زرد کرده بودم. این تفنگ واقعی بود، خدا رحم کرد.
محسن: چیکار میکنی تو؟
من: این تفنگ واقعی بود؟ پس چرا اینقدر کوچیکه؟
محسن: خوب این تفنگو آوردم که بدم به تو. تو هم مثل دیوونه ها گرفتی جلوی صورتت.
من: فکر کردم فندکه. وای خدا رحم کرد.
romangram.com | @romangram_com