#بادیگارد_پارت_224

محسن: اینو کی گرفتی وروجک؟
من: دیگه دیگه. حالا بقیه شو ببین.
بعدش کمربندو دید، بعدشم کت مشکیه رو.
محسن: که اینطور، اونروز منو فرستادید دنبال نخود سیاه که اینا رو برام بگیرین.

منو بوسید و بعد پیشونیشو چسبوند به پیشونیم و گفت: آوا خیلی بلایی. بخاطر همینه که دوست دارم. تو تنها کسی هستی که میتونی گولم بزنی و همیشه غافلگیرم میکنی. مامان من بعد از ۲۹ سال هنوز نمیتونه چیزی رو از من پنهون کنه و قبل از اینکه کاری کنه من همه چیز رو میفهمم. ولی تو، اینقدر خوب نقش بازی کردی که من حتی فکرشم نمیکردم اینا برای منه.
دماغشو بوسیدم و گفتم: ما اینیم دیگه.
محسنم خندید و گفت: راستی، اون دوتا هم خبر داشتن؟
من: بهار آره، ولی به کامی نگفتیم چون میدونستم ذوق زده میشه و همه چیزو لو میده. خوب پاشو بپوش ببینم بهت میاد یا نه.

وقتی محسن پوشید یه سوت زدم.
من: نه بابا سلیقه م هم خوبه، چه بهت میاد محسن.
محسن: سلیقه خانممه، صد در صد که خوبه.
با این حرفش کله قند تو دلم آب شد.دستشو کشیدم و بردمش سمت در.
من: محسن بریم یه چیزی بخوریم که مردم از گشنگی.
با هم رفتیم توی آشپزخونه، رفتم سمت یخچال و یه ظرف که روشو پوشونده بودم و داخلش پیدا نبود از یخچال در آوردم.
من: محسن قربون دستت شیر رو در میاری تو دو تا لیوان بریزی؟

محسن هم بلند شد و شیر رو در آورد و ریخت توی لیوانها. منم تند کارهامو انجام دادم و نشستم. محسن شیر رو گذاشت توی یخچال و وقتی که برگشت سمت من، کیک کوچولویی رو که یه شمعم روش بود گرفتم جلوش. محسن با بهت داشت نگاهم میکرد.
محسن: آوااااا!
من: جانمممممم؟
بعد رفتم چراغ آشپزخونه رو خاموش کردم و باز رفتم کنارش.

romangram.com | @romangram_com