#بلو_پارت_437


رضا-نوید ایران نیست، سینا رو گرفتن، نوید از ترسش در رفته، مادرشم رفته پیش خانواده اش.

رضا رو محکم بغل کردم:

-رضا من میترسم، باروم نمیشه عمو بتونه همچین کاری بکنه....

سرمو بوسید و گفت:

-من مراقبتم، من، بابات، باباجون....دیگه زمان به عقب برنمیگرده.

درد بزرگیه که نزدیکترین کس بهت چنین آسیبی بزنه، اما این درد آشنای خیلی هاست که حتی مجبورن برای تموم عمر از ترس آبرو، روش سرپوش بزارن و متجاوز هرگز به سزاش نمیرسه و به کاراش ادامه میده. پگاه های زیادی هستن که مثل پگاه بلو خوش شانس نیستن اما میتونند مثل پگاه روند زندگیشونو تغییر بدن یا تلاش کنند تغییر پیدا کنه و برای زندگی کردن تلاش مجدد کنند. به امید امنیت و آرامش همیشگی....




پایان

romangram.com | @romangram_com