#بلو_پارت_435
-آخرش ولی فرار کنیم.
رضا-فرار میکنیم.
خوشحال ترین و قشنگ ترین روز زندگیم بود، انقدر خندیده بودم که فکم درد میکرد. انقدر رقصیده بودم که پاهام به گزگز افتاده بود. خنده از روی صورت همیشه جدی رضا نمیرفت. همه خوشحال بودن، بابام...بابای بیچاره ام چقدر از ته دل الکی میخندید، چقدر روزای سخت پشتمون بود اما بلاخره به نوک قله رسیدیم.
تو همون عروسی باباجون سحرُ خواستگاری کرد و فرصت دوباره خواست. قرار شد تا یک سال بدون هیچ عقدی زیر نظر خانواده ها رفت و آمد کنند. سحر هم مثل من خوشحال بود.
هنوز تک و توک مهمون ها بودن که من روی مبل خوابم برد، رضا بلندم کرد ببره بالا، بیدار بودم و صداشونو میشنیدم ولی دوست داشتم خودمو به خواب بزنم، بابا با خنده گفت:
-خب رضا جان دیگه پدر خوبی باشی.
ارسلان-شانس آوردی سبکه رضا!
رضا-تازه از موقع عقد میگفت فرار کنیم بریم ماه عسل؛ حالا خوابش برده.
رضا منو برد خونمون و روی تخت گذاشتم. همینطوری آروم سر و صورتمو بوسید و گفت:
-عروس کوچولوی من با لباس عروس نمیخوابن.
-امشب عروسیمه همه چی آزاده.
«خندید و لبمو بوسید و گفت:» دیگه مال خودمی؛ نمیزارم احدی بهت نزدیک بشه.
چشمامو باز کردم. کنارم دراز کشیده بود دستشو زیر سرش جک زده بود. دست دور گردنش انداختم و گفتم:
romangram.com | @romangram_com