#بلو_پارت_433


«رضا دستمو گرفت و گفت:» بیا بریم دیر شد.

-ولی سحر خوب جاری میشه نه؟

رضا-آره باند خوبی میشید.

«خندیدم و گفتم:م نترس من طرف توام.

رضا-بر منکرش لعنت.

سر راه دنبال سحر هم رفتیم و رضا مارو آرایشگاه رسوند. مغز آرایشگر از حرف های من و سحر رفته بود. از همه چی من جمله خواستگاری ارسلان حرف می زدیم. ساقدوشمون ارسلان و سحر بودن و البته خانواده ی سحر هم دعوت شده بودن.

حوالی ساعت یک نیم دو بود که رضا و ارسلان دنبالمون اومدن. موهامو مدل خاصی درست نکرده بودم فقط رنگشو قهوه ای کرده بودم و فر درشت برام زده بود. آرایشم بژ دودی بود با رژ قرمز. رضا وقتی توی اون لباس عروس دیدم چشماش برق زد و با خنده به ارسلان گفت:

-عقد بودیم از همینجا میبردمش.

ارسلان-من سر خواستگاری گفتم که فردا عقد کن بره.

«خندیدم و گفتم:» سحر این دوتا رو نمیکنند ولی خیلی شیطونند.

ارسلان- به به، به به، رخ یار دیدمو چشمم بهشت شد.

سحر تعظیمی کرد و ارسلان گفت:

-عروسیمون خانم!

romangram.com | @romangram_com