#بلو_پارت_425


«بی صدا لب زدم:» خونه نری ها.

رضا-پایینم خونه برم چیکار؟

با بغض نگاش کردم و رضا شاکی گفت:

-الان برای چی بغض کردی؟

«دلجویانه و آروم تر گفت:» چیکار کنم؟ بغض نکن...

«با بهونه گفتم:» پهلوم درد میکنه.

بابا-رضا؟ بیا بریم استراحت کنه دارو دادن بهش بیشتر از این نباید بخوره؛ بیا بریم باهات حرف دارم.

رضا با سر اشاره کرد "گریه نکن". داروهام خواب آورد بود و رضا و بابا که رفتن من بیهوش شدم تا صبح که بیدارم کردن. بابا و رضا چشماشون قرمز بود و معلوم بود نخوابیده بودن و همون اول ورودشون رضا گفت:

-دیشب درد نداشتی؟

-خوابم برد اصلا؛ دارو داده بودن.

بابا-پگاه خانم زودتر خوب شو کار داری.

-چیکار؟!!! من با این پهلو دانشگاه نمیرما.

رضا-باز بهونه برای نرفتن پیدا کرد.

romangram.com | @romangram_com