#بلو_پارت_423


اشکم فرت فرت میومد و رضا اشکمو پاک کرد و گفت:

-ببخشید گریه نکن. غذات توی گلوت گیر یمیکنه، آب بدم؟

-دکتره هی پهلومو فشار داد، هرچی جیغ زدم بابا بدتر از خودم فقط گریه میکرد، یه داد سر دکتره نزد که پهلوشو شکوندید.

رضا-چشم فردا پوست اونم میکنم، تو بخور.

عین ور ور جادو فقط شکایت کردم و رضا هم قول میداد همه رو غلُغم کنه تا فقط دوتا قاشق غذا بخورم، نگام به مادرجون افتاد، هاج و واج مارو نگاه میکرد و رضا از جا بلند شد و گفت:

-مادر، من میرم یه پتو براش بگیرم.

مادرجون-پتو اینجاست که!

رضا-نه سرماییه، سردش میشه.

«مادرجون با تعجب گفت:» عه! من نمیدونستم!!!! تو چطور میدونی؟

رضا-مادر حالا ول کن سر فرصت باهم حرف میزنیم.

رضا تا رفت پتو رو بیاره بابا اومد، ظرف غذا رو که دید گفت:

-عه مادر دستت درد نکنه غذاشو دادی؟

مادرجون-از دست من که نمیخوره؛ آقا رضا اومد داد خورد.

romangram.com | @romangram_com