#بلو_پارت_259


عمو-مردم هم همینو میگن! خدا بیامرز اون داداشی که شهید شد حداقل آبرومونو خرید ولی این پدر و دختر یه کاری کردن که سرِ بابای من از خجالت رو به زمینه.

رضا-قمار و نزول خوری و چک بازی هاتو نگفتی عمو.

ارسلان-نه نه، نه رضا اونا دیگه فراموش شده، الان بحث صادق و دخترشه، وقت اینه که از آب گل آلود ماهی بگیره.

صدای سیلی اومد، نفسمو بالا کشیدم، صدای غرش خفه ی ارسلان پشت بند سیلی بلند شد و بیش از اون صدای دورگه ی رضا:

-دست روش بلند کردی به احترام بزرگتری چشم میبندم ولی این دفعه ی آخر بود که رو برادرم دست بلند میکنی عمو اسماعیل، فکر نکن باباش نیست دستتو قلم کنه، داداششم نیست! لازم باشه برای ارسلان و پگاه از روی باباجونم رد میشم،حساب خودتو بکن، بی صاحاب نیستنا.

«عمو با لحن زننده ای گفت:» ولم کن بینم آدم شدن، اون دختره (...) کجا....

صدای افتادن یه چیزی اومد و بعد صدای عمو اسماعیل. سربلند کردم دیدم موتور عمو افتاده و ارسلان دو دستی یقه ی عمورو چسبیده و بالا دیوار کوبوندتش. من با چشمای گرد بهشون نگاه میکرد، عمو رو با اون جثه چطوری بلند کرده؟!!!! رضا، رضا همونجا پشت ارسلان ایستاده بود و به دستش نگاه میکرد و شمرده شمرده گفت:

-خیلی داری چرت و پرت میگی عمو جان....

«ارسلان با حرص گفت:» نامرد...نامرد.... اون برادر زاده اته. جای حماییته؟ هر غلطی تا الان کرده الان وقتش نیست که چوب برداری و توی سرش بزنی. جای اینکه کمبود عمو صادقو پر کنی داری بهش صفت میدی؟ حاشا به غیرتت...حاشا.

«به طرف زمین هولش داد و عمو اسماعیل نفس زنان نگاشون کرد و رضا گفت:»

-حرف به گوش باباجون و مادرجون برسه عمو، نویدو نفله میکنیم.

عمو-به نوید چه ربطی داره، یکی دیگه رفته زیر لحاف....

ارسلان-نمیفهمه رضا، عمو نمیفهمه...

romangram.com | @romangram_com