#بلو_پارت_252
-آبرومونو بردن، مادرجون و باباجون سکته میکنند.
رضا از عصبانیت مشتاشو به دیوار میکوبید، یه جوری محکم میزد که منو ارسلان شوکه به رضا نگاه میکردیم، رضا نعره میزد....نعره....عین یه شیری که تیر و نیزه توی تنشه نعره میزد، ارسلان آرومتر با همون حال زارش گفت:
-رضا؟
بلند شد شونه های رضا رو با دست چپش از روی قفسه سینه اش گرفت و به عقب با زور هولش داد و گفت:
-رضا....رضا......
«داد زد:» رضا نکن...تو اینطوری کنی ما باید سر بزاریم بمیریم، نکن...
انگار غم دوماه قبل یهو الان حمله کرده بود، من زجه میزدم، ارسلان یه گوشه چمبره زده بود و مردونه زار میزد، رضا....رضا....رضا دیوونه شده بود، یهو یه کاری میکرد زهره ام آب میشد، حالا نیاد منم بزنه؟!
گوشیشو از جیبش درآورد. با اون صورت ارغوانی رنگش شماره یکیُ گرفت، سر ارسلان روی زانوش بود که یهو داد زد:
-الو؟
ارسلان از جا پرید، من روی زمین عقب عقب رفتم تا پشتم به دیوار خورد. هاج و واج به رضا نگاه میکردم، چرا اینطوری شده؟!
رضا-گوشتو باز کن
«دوباره عربده زد:» به من گوش کن،جریان فیلمو خودت یا مادرت یا بابات به مادرجون و باباجون بگن نأشتو تو باغچه چال میکنم، گرفتی یا نه؟
«دوباره فریاد زد:» اره یا نه؟
romangram.com | @romangram_com