#بلو_پارت_242


رضا-خیله خب، برای امشب بسه، بیاین بریم بیرون هم قدم بزنیم هم یه بستنی بخوریم حال و هوامون عوض بشه. برای تسویه حساب نباید روان ضعیف داشت تا بشه نقطه ضعف حریفُ پیدا کرد.

-من الان با این چشما چطوری بیا؟ اصلا حالشو ندارم.

رضا-برای خودت زندگی کن، مردم بیرون توی بدترین شرایط زندگیت کمکت نیومدن، نظر اون ها برای تو چه اهمیتی داره؟

«سری تکون دادم و گفتم:» هیچی!

حاضر شدم و حتی خودمو توی آینه نگاه نکردم که چهره ام روی مغزم بره و بگم نمیام. رضا راست میگه مردم بیرون وقتی برای من سودی نداشتن چرا باید برام مهم باشه که نظرشون در مورد چهره ی من چیه؟!!!

رفتیم بیرون، اول تو سکوت قدم میزدیم و مردمو می دیدیم بعد از یه ربع ارسلان گفت:

-پریروز توی باشگاه سی کیلومتر دوییدم.

رضا-پس چطور زنده ای؟

«خنده ام گرفت و ارسلان گفت:» داداش دست میندازی؟ من با وزن الانم سی کیلومتر دوییدم.

رضا نگاش کرد و ارسلان ادامه داد:

-خدایی داری کل میندازی.

رضا-تا سر میدون، پای بستنی.

ارسلان درجا دویید.

romangram.com | @romangram_com