#بلو_پارت_234
از آشپز خونه رفت بیرون یکه خورده به رفتنش نگاه کردم این یعنی حالا باید یه چیزی آماده کنم؟ مثلا چی؟ در یخچالو باز کردم از محتویات تو یخچال تنها چیزی که می شد درست کرد که سریع بشه املت با رب گوجه بود که درست کردم و همون طور که رضا گفت فکر کردم انتظار سفره هم دارن، انتظار همون سفره ی خونه ی مادر جون... پس سفره انداختم، غذا خوردن در سکوت مطلق بعد نیم ساعت دراز کشیدن و باز با همون سکوت رفتن سرکار.
حرفای رضا دور یه مدار تو سرم می چرخید رضا فرصت برام خریده و این همون چیزی بود که رضا می خواست بگه و من آماده نیستم از جا بلند شم، انگار جونم رفته تا اونا رفتن من باز خوابیدیم و باز کابوس، بعد یه دوش گرفتم و دیدم ساعت نزدیک هشتِ ، جریان ظهر برای شام درست کردن من کافی بود سریع کوکو سیب زمینی حاضر کردم...
و این ماچرا هرروز در هر دیدار و هر وعده در سبک و سیاق خودش اتفاق می افتاد مثلا یه روز به اینکه جمع و جور نکرده بودم گیر دادن، یه روز به لباسای نشسته و اتو نشده چند روز بعد به شیشه های آب خالی تو یخچال و ... و تنها گیر دادن نبود قشنگ یه جنگ سه نفره بود که هر سه مون به رهبری رضا در مقابل هم می فهمیدیم چه رفتاری داشته باشیم چه وظیفه ای داریم...
ماه اول گذشت و من همچنان آمادگی درس و دانشگاه رو نداشتم اما طراحی و نقاشی و ... به راه بود کم کم کلید خونه برام زدن خریدا هم افتاد گردن من آرامش بینمون تا حدی حفظ شد.
اولین چیزی که به خونه ی نقلیمون اضافه شد یه کاناپه ساخت دست خودشون جلوی تلویزیون بود با یه میز. هفته ششم سکونمون بود که رضا با یه فرم اومد خونه فرمُ گذاشت جلوی روم با تعجب فرم هارو نگاه کردم و گفتم:
-اینا چیه؟
رضا-برای یه موسسه است که به بچه های شش تا دوازده سال آموزش نقاشی میدن، صاحبش یه دکوراسیون برای بخش هاش سفارش داد ما هم از در دوستی وارد شدیم و تورو معرفی کردیم.
ارسلان از در دستشویی اومد بیرون دستای خیسشو با پشت شلوارش خشک کرد و گفت:
-اونجا باید با مقنعه اینا بری ها.
باز شروع کرد به نیش زدن. با حرص گفتم:
-حوله نذاشته بودم الان منو سلاخی می کردی حالا دستاشو با شلوارش خشک می کنه
رضا سویچو رو جا کلیدی آویزون کرد و گفت:
-دانشگاه دوباره باید شرکت کنی، پی کارات رفتم قبول نکردن، تا دانشگاهت شروع بشه سرگرم بشی بد نیست.
romangram.com | @romangram_com