#بلو_پارت_230


«با ادا ادامه داد:» کجا میری؟ قصر بابات؟ اونجا قصر خالی نیستا زندان قصرِ نرده داره جیزت می کنند.

رضا-ارسلان!

به دو رو بر نگاه کردم هیچی نبود بکوبم تو سرش با حرص گفتم:

-لامصب کوفتم نداره که سرتو بزنم.

رضا-منو ارسلان میریم سر کار تو هم بمون خونه تونستی به سر و وضع خونه برس به هرحال تو تنها خانم این خونه ای.

«ارسلان پوز خندی زد و گفت:»فقط خودتو نکش یه جوری زخمی کن که بشه نجاتت داد.

رضا جای من گفت:

-بس میکنی یا نه؟

زبونمو در آوردم رو به ارسلان و ارسلان یکه خورده نگام کرد و گفت:

-پگاه خیلی بهت حسودیم میشه، عقل نداری راحتی، من دارم جای تو سکته می کنم.

رضا ارسلانُ به زور برد درو بستن و به دور تا دور نگاه کردم قدم برمی داری می خوری ته خونه از ته می خوری به سر خونه، کل این خونه انازه ی دوتا اتاق خوابه خونه باباجونِ.

روی ارسلانُ کم کنم خوبه، با زبون بی زبونی بهم حرفشو می زنه فکر می کنه نمیفهمم منظورش اینه که اگر حرف گوش نمی کردی این بلاها سرت نمیومدف از اینکه رضا تو سرم نمیزنه متعجبم! حتما رضاست که جلوی ارسلانُ گرفته کاری نکنه، حرفی بهم نزنه ؛ دلم می خواست سرک به اینستاگرامم بزنم ببینم چخبره؛ واااایی وااااایی من بازم دارم می گم اینستا؟! من چه مرگمه از اینا بدتر چی ممکن بود سر ادم بیاد که سر من اومده؟

ازش متنفرم... هیچکدوم از اونایی که لایک کامنت برام گذاشتن نیومدن کمکم، فقط خونوادم بودن، راستِ که می گن آدمای مجازی فقط زمانی هستن که تو به نت وصلی اگر داده رو خاموش کنی دیگه نیستن دیگه وجود ندارن چون مجازیند.

romangram.com | @romangram_com