#بلو_پارت_223


ارسلان-چی شده؟چیکار کرده؟

رضا-کاری نکرده! باید بریم دنبالش می خواد بیاد خونه.

رضا گوشیو قطع کرد، وسایلمو جمع و جور کردم، من خونه ی باباجون نمی رم به رضا اینو نگفتم! اگر بخوان منو ببرن اون جا نمی رم؛ من بر نمی گردم اونجا حتما حالا قضیه رفتنمو بزرگتر هم کردم. تا رضا و ارسلان بیان مضطرب بودم ، به زور نبرنم خونه باباجون اینا!

سر شراره و نوید و حرفایی که باید بشنوم کلافه ام کرده بود...از پنجره ی اتاق دیدم که رضا و ارسلان از در حیاط داشتن میومدن تو که ارسلان با عجله رضا رو پس زد و دوید تو، رضا شاکی ولی با همون آرامشش گفت:

-ارسلان؟!

ارسلان-حتما یه چیزی شده ...

رضا-چیزی نشده فقط گفت بیا دنبالم.

ارسلان- ما رو راه نمی داد حالا یهو میگه بیا دنبالم؟ یه اتفاقی افتاده.

جلوتر از رضا اومد ساختمون، از اتاقم رفتم بیرون به مسؤل بخش گفتم:

-اومدن دنبالم برای ترخیص.

مسؤل-خیله خب تا روند کارها رو طی کنند طول می کشه، فعلا برو تو اتاقت صدات می کنم.

-مثلا چقدر دیگه؟

مسؤل-یه ساعت.

romangram.com | @romangram_com