#بلو_پارت_213
«ارسلان دنبال رضا راه افتاد و گفت:»رضا، باید آزمایش بده.
رضا-آزمایش چی؟
ارسلان-همه چی، خون و ادرار و هرچی هست بده، اینهمه روز نبوده، کف اون اتاق پر از وسایل کثیف کاریشون ریخته بود، معلوم نبوده کی بوده کی نبوده، می فهمی چی میگم، دیشب بالا آورد من زرد کردم بخدا، گفتم «با صدای خفه گفت»:حامله نشده باشه.
رضا-انقدر زود کسی علایم بارداری نداره.
ارسلان-رضا وای رضا تو چقدر خونسردی پسر، می گم اولش باید به فکر باشیم نمیشه که حرومزاده پس بندازه.
رضا-ارسلان، خیله خب میریم بیمارستان ولی انقدر چرند نگو هر کاری هم لازم باشه می کنیم ولی تو فعلا یه کاری کن داداش، برای دو سه هفته لطفا به پریا بگو سفری، اصلا نه باهاش حرف بزن نه کاری کن نه برو و بیا.
«ارسلان با یه لحن متعجب و ناراحت گفت:»به پریا چه؟؟؟
رضا-این روزا یه رازِ، راز که از تو سر بیاد سرزبون دیگه راز نیست، آب ریخته شده است.
ارسلان-یعنی من دهنم چفت نداره؟ دمت گرم داداش.
رضا-دهنت چفت داره ولی دلت داداش دلت چفت نداره زیادی اعتماد می کنی.
ارسلان-گیریم بگم من سفرم، ده تا خونه اونور تر نمیفهمه من اینجام؟
رضا-ما اینجا نمیمونیم، فردا پس فردا یه جا ردیف می کنیم میریم.
ارسلان-میریم؟ کجا؟ برای چی؟؟!!!
romangram.com | @romangram_com