#بلو_پارت_211


«نگاش کردمو عاجز گفتم:»نمی تونم.

رضا- باشه... باشه...

منو بغلش کشوند، تنم شبیه آدمای بی حس شده بود که فقط می لرزم و گاهی از ضعف شدید از حال میرم؛ صدای ارسلان اومد که حوله آورده بود...حرف میزدن نمی فهمیدم چی میگن، لای حوله پیچوندتم، لباس تنم کرد، خوابوند... رسلانُ صدا کرد اومد تو... باز از هوش رفتم.

نمی دونم چقدر گذشته بود چشمامو یه آن باز کردم، انگار مغزم سوخته بود، نه چیزی یادم میومد نه انگیزه و خاطره و احساسی داشتم، فقط نگاه کردم... دهنم تلخ زهرمار بود، لبم خشک بود، هنوز لرز داشتم روم پتوبود، دهنمو اومدم باز کنم لبم از خشکی ترکید و طعم شور خون تو دهنم پیچید، در اتاق باز شد، ارسلان با هیجان گفت:

-عه پگاه؟ رضا؟ پگاه خوبی؟

اومد جلو تو دستش فلاسک بود جلو که اومد مضطرب گفت:

-لبت چرا خونیه؟

-سَ...سَردمه...

ارسلان_-دوتا پتو روته پدر بیامرز چطوری تو چهله ی تابستون سردته؟

«یه دستمال کاغذی برداشت لبمو پاک کرد و گفت»: لبت پاره شده...

رضا اومد تو بالای سرم و دست رو سرم گذاشت و گفت:

-پگاه؟ حالت چطوره؟

ارسلان-سردشه.

romangram.com | @romangram_com