#بلو_پارت_206
ارسلان- کدوم لباس؟ اینجا جز کثافت چیزی نیست.
رضا_ پس بریم.
ارسلان- اینطوری؟
رضا_ تو بغل می گیرمش، زنگ بزن کارگاهو خالی کنند.
ارسلان_ کارگاهو؟
رضا عصبی و با صدای آروم گفت:
-زنگ بزن یه جهنمی برن، پگاهو ببریم اونجا، راه بیوفت.
رضا بلندم کرد، تو بغلش مچاله بودم، انگار با تن لخت منو انداختن وسط یخ، می لرزیدم. رضا محکم تو بغلش گرفته بودم، گوشم رو قلبش بود، مستحکم و رگبلری می کوبید، کف دستش رو یه گوشم بود و سرمو به سینش چسبونده بود، صدای فین فین ارسلان میومد، زنگ زد به یه جا...
_الو؟ ممد... پاشید جمع کنید یه ماه مرخصید... میگم جمع کنید تا یه ماه کارگاه تعطیل... من چه میدونم مگه ننه بابا نداری برو پیش اونا... ممد من الان سگم میام پارت میکنما تا ده دقیقه دیگه اونجا نباشید .
رضا- دم یه داروخونه نگه دار، دارو بگیر.
ارسلان-داروی چی؟
رضا- نمیدونم یه چی بگیر این بچه داره می لرزه.
ارسلان عصبی گفت: تو دکتری؟ من دکترم؟ باید ببریم دکتر.
romangram.com | @romangram_com