#بلو_پارت_192


-چاییدی عمو، فروشی نیست!من رفتم هوشی.

تا برگشتم توی بدن همون غوله خوردم، شونه هامو گرفت وبلندم کرد و جیغ زدم: هوشیار.

هوشیار عین مست و ملنگا فقط نگام میکرد و با حرص جیغ زدم:

-گاو دارم تورو صدا میکنم بی جربزه.

«سینا با خونسردی گفت:» با این چثه چقدر هم سروصدا داره.

هوشایر-آقا پس شیرینی که گفتی چی؟

«جیغ زدم:» سگ تو روحت هوشیار کثافت، به خدا باباجونم پوستتو میکنه.

هوشیار-آقا این زیاد زرت و زورت میکنه ها، بی کس و کاره، باباش آدم کشته توی زندانه، مادرشم رفته با داداش مقتول.

«سینا زد زیر خنده و گفت:» خب، بابا تو که خودت فیلمی.

«با حرص و تهدید گفتم:» هوشیار ببین، ببین چطوری میدم پوستتو بکنند.

«سینا با خنده گفت:» اوه اوه پس تو قاتل بروسلی هم هستی هان؟

-منو بزار زمین غول بی شاخ و دم.

«سینا با همون خونسردی گفت:» بزارش زمین، کاری نمیکنه.

romangram.com | @romangram_com