#بلو_پارت_190


هوشیار-پیاده شو.

به ساعت نگاه کردم، یازده و نیم بود، یعنی تا الان تو مغازه است؟ تو به اینم فکر میکنی؟!!!! درش از این قفل مگنتی ها داشت که باید از داخل باز میشد. درو زد و هوشیار اول داخل رفت و منم پشت سرش وارد شدم. یه چیز شبیه یه گالری بزرگ بود. چقدر پیشخونه های شیشه ای! گاه صندوق های بزرگ و دوتا نگهبانم توی مغازه بودن!!! چشم گردوندم خودش نبود، مغازه خلوت بود، یکی اومد و گفت:

-برای چی اومدی؟

هوشیار-با خود آقا سینا کار دارم، یه صحبتی کرده بودیم الوعده وفا.

مرده که حدود سی و خرده ای سن داشت و خیلی گنده و هیکلی بود با سر به من اشاره کرد و هوشیار گفت:

-با منه.

-مگه نگفتم دیگه سیریش نشو بچه؟

سربلند کردیم ببینیم کی از طبقه ی بالا این حرفو زده، خودش بود. نیم گاهش روی من چرخید. همینطوری نگام کرد. حس تعذب بهم دست داد ولی به خودم مسلط شدم و گفتم:

-سلام.

سینا-پگاه؟

هوشیار-دیر شد ولی دروغ نشد.

سینا خندید و از پله های مارپیچ پایین اومد و گفت:

-چیشد پس؟ فرار کرد! اومدن بردنش....هان؟

romangram.com | @romangram_com