#بلو_پارت_139


رضا-پگاه؟

«به رضا نگاه کردم ولی قبل از اینکه حرکیت کنه نگاه ازش گرفتم و رو به باباجون گفتم:« من داشتم میرفتم توی اتاقم.

«باباجون یه جوری با عجبه حرشو میزد که انگار داره رو تردمیل میدوئه:»

-خیله خب خیله خب برو تو اتاقت، نوری، نوریه یه بشقاب میوه براش ببر همونجا کارشو بکنه میوه اشم بخوره.

مادرجون مثلا داشت زیرلب حرف میزد اما شنیدیم که گفت:

-آره بچه بره تو چهاردیواری بشینه حرف نشنوه.

«شراره با یه لحن موذی گفت:» بچه چیه؟ هی بچه بچه اونم خودشم لوس کرده.

عمو اسماعیل-فردا کی میره بار بیاره؟

طاهر-من فردا باید برم بانک، حساب کتابا رو جمع و جور کردم برم واریز کنم بیام.

عمو اسمعیل-یعنی من برم؟

باباجون-نه میخوای تو برو بانک بدبختمون کن طاهر بره بار بیاره.

عمواسماعیل-اوووف بابا نمیزاره من دهنمو باز کنم.

«روی دسته ی مبل طاهر نشستم و یه گیلاس برداشتم و از وسط بازش کردم ببینم کرم داره یانه.

romangram.com | @romangram_com