#بلو_پارت_122


«با حرص به روبرو نگاه کردم و گفتم:»

-میدونی چیه؟ همیشه از اینکه شبیه مادر مردم نبودی شکایت داشتم اما الان خوشجالم که دینی بهت ندارم چون شبیه شبیه مادر مردم بودی و مجبور بودم احترامتو نگه دارم..

مامان-تو غلط میکنی احترام منو بشکونی.

-تو ارزش هیچیُ نداری، بابای من چهارساله توی زندانه تو جای اینکه پای به پای همه تلاش کنی رفتی مخ برادر مقتولُ زدی؟! تو مادری؟ تو زنی؟ تو....تو...

مادرجون-پگاه، پگاه مادر هیچی نگو.

مادرجون عین شمع آب شد، انگار توی چند دقیقه صورتش از غم سیاه شد و شونه هاش جمع شد. دستاش می لرزید و برای من لقمه میگرفت، دلم براش سوخت. بنده خدا جُر همه رو میکشید.

مامان-رفتی خونه ی مادربزرگ پدربزرگت پرت کردن؟

-مگه اینا شبیه توان؟ ببینم توی این چهارسال چرا نتونستی رضایت شاکی مقتول رو بگیری؟ بگو حداقل باهات حساب کنه، دیه رو بگیره بره رد کارش.

مامان-پگاه گیرم بیای تیکه بزرگت گوشته دختره (...) فیلمت همه جا پخش شده بعد با من حساب کنن، تو پول جمع نکردی؟ تو جوون تری...

رو به مادرجون گفتم:

-ببین چی داره به من میگه؟! لعنت بر اون روزی که بابام تورو خواست کاش لال میشد، کاش پاش میشکست خونه اتون نمی اومد، مادر و پدرتم ازت خسته بودن که پونزده شونزده سالگی به اولین خواستگار ردت کردن بری بدون جهزیه بدون عروسی، گفتن ببرش راحتمون کن.

«مامان با حرص جیغ مزد، مادرجون گوشی رو ازم گرفت و قطع کرد.:»

مادرجون-پگاه!

romangram.com | @romangram_com