#بلو_پارت_120


-پگاه نری بیرونا با این پات از پله نمیشه پایین بری.

به پام نگاه کردم از پنجره به پله ها نگاه کردم و وارفته روی مبل نشستم و مادرجون گفت:

-برم صبحونه اتُ همینجا بیارم.

-نه نمیخورم مادرجون،حالم بدجور گرفته شده،تموم داراییم رفت.

مادرجون جلو اومد منو تو آغوشش کشید و سرمو بوسید:

-مادرجون،دارایی آدما خونواده اشونه، مال که میاد و میره. ببین همه چقدر دوستت دارن ارسلان واقعا برای تو یه داداشه. آخه کدوم پسرعمو اینطوری عز و جز میزنه برای دخترعموش که ارسلان یا رضا برای تو میزنن. همه میگن این اتفاقا بد بوده ولی من به فال نیک میگیرم چون رضا موندگار شده.

«به مادرجون نگاه کردم و با غم حرص پنهان گفتم:»

-مادرجون این همه بلا سر من اومده تو از موندن رضا خوشحالی میگی اتفاقا رو به فال نیک گرفتی؟

مادرجون-همه چی چاره داره مگه مرگه که چاره نداره، تو هی نری تو این گوشی مردم به مرور یادشون میره.

-مردم مگه بابای منو یادشون رفت؟

«مادرجون شبیه یک کوه غم شد، پگاه تو چقدر بی انصافی طفلک مادرجونو ببین، یاد درداش افتاد نامرد، دست مادرجونُ گرفتم بوسیدم و گفتم:»

-منظوری نداشتم مادرجون ببخشید.

مادرجون نفسی کشید و سرمو بوسید و ازجاش بلندشد، گوشیم زنگ خورد و از توی جیبم درآوردم دیدم شماره ی مامانِ، رد تماس زدم و گفتم:

romangram.com | @romangram_com