#بیگناه_پارت_64
برسام سري به معني تاسف تکون دادو گفت: نه فقط سرهنگ گفت اسمم چيه و چکارم و تو هم زنمي دکتر گفته بايد صبر کنم تا کم کم حافظمو به دست بيارم .
من: باشه پس بعدا همو ميبينيم فعلا خداحافظ .
برسام زير لب خداحافظه ارومي کرد با ناراحتي راهيه خونه شدم چقدر دلم واسه زندگيه اديم تنگ شده بود اول يه دوش گرفتم و موهام و خوشک کردم بعد خرگوشي بستمش شبيه بچها شدم يه تاب و شلوارک که عکسه باب اسفنجي و پاتريک روش بودو پوشيدم و کليم ارايش کلدم به به بهار خانم چه خوشکل چه جذ- باز تو از خودت تعريف الکي کردي - عه وجي جونم کجا بودي خره خوبم چقدر دلم واست تنگ نشده بود - يعتي صراحت کلامتو عشقه - نبودي از دستت
راحت بودم - لياقت نداري- خوشبحال تو که داري برو با لياقتت حال کن.
والله اينم وجدانه ما داريم همش منو تخريب شخصيت ميکنه من به اين نازي خدا واسه افريدنم چقدر سالي وقت گذاشته توي ايينه بوس ابداري فرستادم و ليلي کنان به سمت سالن رفتم ولي با ديدن شخصي دهنم انگار غاره حرا باز موند اونم به من خيره شده بود با سرفه ي بهراد سرم و پايين انداختم و سلام کردم برسامم جوابمو داد مامانم جوري از برسام خوشش امده بود که تا وقتي منو تنها گير مياود ميگفت مخ پسرو رو بزن بياد واقعا بگيرتت منم با اون تيپم جلوي برسام رژه ميرفتم مامان سينيه شربتو داد دستم سيني رو جلوي برسام گرفتم يکي برداشت و تشکر کرد سيني رو جلوي بهراد و ماماتم گرفتم و روبروي برسام نشستم برسام صداي صاف کردو گفت: بهار ميشه با هم حرف بزنيم .
مامان: اره بهار عزيزم اقا برسامئ ببر اتاقت .
چشمي گفتم و بلند شدم برسامم با عزر خواهي بلند شدو پشت سرم امد در اتاقم و باز کردم و تعارف کردم وارد شد روي تختم نشست منم صندلي ميز توالتم و گفت: بهار راستش ميخواستم ازت يه چيزي بپرسم .
من: چي؟
برسام: راجبه خودمون.
من: خوب ميشنوم چي ميخواي بپرسي .
برسام: ما ...يعني چيزه ....هوووف .
romangram.com | @romangram_com