#بی_تو_مگه_میشه_پارت_193

بقیه شام رو تو آرامش خوردیم..
بعد از این که ارسلان رفت تو اتاق یه سینی غذا بردم تو اتاق اروین...طفلکی بچم منتظر بود...هر چی هم بود و هر کاری کرده بود پسرم بود...طاقت یه لحظه سختیشو نداشتم...اونقد با دیدن غذا ذوق کرد که یهو پرید صورتمو ب*و*سید...
بعد از اینکه شامشو خورد سینی غذا رو بردم تو اشپزخونه...رفتم تو اتاق...ارسلان رو تخت دراز کشیده بود.دست راستشو گذاشته بود رو چشماش...
با ورودم دستشو برداشت و خسته گفت: کجا بودی تو؟
- رفتم یه سر به آروین زدم...
سرشو تکون داد و گفت: بیا دیگه..
رفتم یه لباس خواب تور بادمجونی از تو کشو برداشتمو سریع پوشیدمش...تموم مدت نگاش خیره بهم بود..منم عمدا با عشوه نگاش میکردم..
به سمت تخت رفتم...همین که نشستم رو تخت دستمو کشید و پرت شدم تو بغلش... جیغ ارومی کشیدم و گفتم: ارسلان...چیکار میکنی.
سرشو تو موهام کرد و گفت: اوووووم...چه بویی...
ریز خندیدمو گفتم: حموم بودم عزیزم...
سرشو از تو موهام دراورد و تو گردنم برد و گفت: اما من عطر تنتو از همش بیشتر دوس
دارم..اوووووم...چقد خوشبوییی.
با ناز سرمو بلند کردم و نگاش کرد و گفتم: ارسلان امشب اصلا وقتش نیست...خیلی خستم...
- خودم سرحالت میارم...
اومدم از روی تخت بپرم که فهمید و مچ دستمو کشید و روی تخت نشوندم و خودش از پشت بغلم کرد و کنار گوشم خمار گفت:ناز نکن برام...
بعد هلم داد روی تخت.......

شب که ارسلان اومد دوچرخه رو هم با خودش اورد...
اروین از کنار دوچرخش جم نمیخورد...نمیفهمم این بچه چه علاقه شدیدی به این چیزا داره...از دوچرخه گرفته تا انواع و اقسام ورزشا...میمرد واسه فوتبال...

romangram.com | @romangram_com