#بیراهه_ای_در_آفتاب_پارت_431
- معلومه . شما خيلي زيبا و باوقار و عاقلين ، اما كاش احساس نادر عوض شه .
- ممكن نيس . منم خسته شدم . وقتي دست تقدير شوهر عزيزم رو ازم گرفت ، فكر كردم ميتونم زندگي از دست رفته رو در آغوش اين خونواده پيدا كنم . افسوس كه بي عقلي به خرج دادم و جووني كردن رو از نادر گرفتم . هرگز خودمو نمي بخشم . از طرفي ، هيچ خاطره قشنگي از نادر ندارم ، غير از شبي كه مست اومد خونه . نادر اهل مي نيس ، نامه شما اونو به ميخونه كشونده بود . سه سال و نيم زندگي بدون عشق ، سه سال و نيم بدبختي ... واي كه چه روزاي سختي رو پشت سر گذاشتم ! بعضيا غصه نون و آب دارن ، من غم بي مهري داشتم ، غم اين كه چرا شوهرم سرم فرياد نميكشه ، چرا ازم چيزي نميخواد . حالام دير نشده . از قفسي كه براش ساختم ، آزادش مي كنم . برام فرقي نميكنه رو پشت بوم كي بپره .
آن روز را هرگز فراموش نمي كنم . گذشت مهين ستودني بود . برايم آرزوي خوشبختي كرد . بعد از رفتنش خيلي گريه كردم .
روزي كه جلوي شركت منتظرم بودي ، همه چيز را مي دانستم . اگر يادت باشد ، حالتي غير عادي داشتم . به خاطر مهين ناراحت بودم .
بالاخره قبول كردم با تو ازدواج كنم ، چرا كه دوستت داشتم . مهين هم تكليف خودش را روشن كرده بود . كم كم احساس كردم مادرت از من خوشش نمي آيد و پدرت زياد راضي نيست . حق داشتند . فرهنگ خانواده من ، درست يا نادرست ، با آداب و رسوم خانواده شما خيلي فرق داشت . در هر صورت ، بايد به خاطر تو با هر طوفاني دست و پنجه نرم مي كردم .
دومين بار مهين را در جشن عروسي نسرين ديدم . روحيه خوبي داشت . صورت يكديگر را كه مي بوسيديم ، درِ گوشم گفت :
- ازت ممنونم هنوز نادرو دوست داري .
حتماً احساس كردي كه شاد نيستم . از مهين خجالت مي كشيدم . خلاصه داشتم آماده زندگي مشترك مي شدم كه پدرم را از دست دادم و چند روز به مراسم چهلم مانده بود كه سرو كله سياوش كه سال ها فراموشش كرده بودم ، پيدا شد . زودتر از موعد آزاد شده بود . از هيچ چيز خبر نداشت . خاطرات گذشته در ذهنم زنده شد . به من تسليت گفت و پرسيد :
romangram.com | @romangram_com