#بیراهه_ای_در_آفتاب_پارت_291

- برا اين كه مطالعه نداري . سواد فقط درس دانشگاهي و نمره گرفتن نيس .

قرار شد جزوه اي را كه دو روز پيش در دانشكده پخش كرده بودند ، به من بدهد تا از قافله سياست عقب نمانم .

نيما را رساندم و در راه برگشت كلي حرف زديم ؛ از خانه جديد ، از آپارتمان من ، از محله قديم ، از علاقه من و نيما به هم ... حدود يازده به خانه رسيديم . پدر كه عادت داشت خيلي زود به بستر برود ، خوابيده بود . مادر هم آماده خواب بود . نسرين اعلاميه چهار پنج صفحه اي را به من داد و تأكيد كرد حتماً مطالعه كنم . به اتاقم رفتم ، روي تخت دراز كشيدم و شروع به خواندن جزوه كردم .

بعد از مقدمه درباره فقر و گرسنگي و بيچارگي ، مزد كم و گراني سرسام آور اجناس ، مشكل مسكن و چندين معضل ديگر ، مطالبي درباره كارگران نوشته بودند :

« كارگران ايران به طور كلي از مشكلات و كمبودهاي يكساني رنج مي برند . بيمه نيستند و با حقوق كم استخدام مي شوند . ميانگين حقوقشان در روز هشتاد وسه تومان است كه بخش اعظم آن صرف اجاره خانه مي شود و بعضي خانواده هاي شش هفت نفره در يك اتاق مي خوابند . غذاي روزانه كارگران برغم كار طاقت فرسا فاقد مواد پروتئيني و كالري و ويتامين هاي لازم است و ... »

كمي به فكر فرو رفتم . وضعيت كارگران شركت نفت را با آنچه در آن اعلاميه نوشته شده بود ، مقايسه كردم . از حقوق نسبتاً بالايي برخوردار بودند ، بالاي پنج شش هزار تومان . علاوه بر آن ، براي خريد خانه به آنها وام مي دادند يا در مناطق نفت خيز برايشان خانه مي ساختند . از خدمات پزشكي هم بي بهره نبودند . با خودم گفتم شايد حق كارگران و من كه مدرك مهندسي شيمي دارم ، بيشتر از اين است و ما خبر نداريم .

حوصله خواندن تمام صفحات را نداشتم و خيلي زود خواب به سراغم آمد .

روز بعد با شيرين وعده داشتم . قرار بود شام را با هم بخوريم . گشتي در خيابان زديم و كمي هم صحبت عشق و دوست داشتن به ميان آمد . شيرين براي دلخوشي من يكي دو بيت شعر خواند اما بيشتر درباره آينده حرف زديم . طبق معمول صحبت را به سياست و اوضاع و احوال مملكت و نارضايتي مردم كشاند . از فرصت استفاده كردم و گفتم :


romangram.com | @romangram_com