#بیراهه_ای_در_آفتاب_پارت_215
حرفامون هنوز تموم نشده بود كه به خانه رسيديم . ساعت از يازده گذشته بود . مادر به دلشوره افتاده بود . حق داشت . من خيلي آهسته رانندگي مي كردم تا فرصت بيشتري براي صحبت با نسرين داشته باشم . به بهانه اي او را مجاب كرديم . پدر در حالت خواب و بيداري پرسيد :
- اومدن ؟
مادر به او اطمينان داد راحت بخوابد . دلم برايشان سوخت . بعد از يك عمر زندگي دلشان به من و نسرين خوش بود كه ما هم چيزي نمانده بود تنهايشان بگذاريم . پدر و مادر به ما دل بسته بودند و ما هم به دو غريبه كه آخر و عاقبتمان معلوم نبود .
نسرين با اين كه پنج شيش سال از من كوچكتر بود ، جامعه را بهتر مي شناخت . دختر با سياست و تيز هوشي بود . جدا از دروس دانشگاهي ، مطالعه اش زياد بود و مسايل را خيلي خوب تجزيه و تحليل مي كرد . به توصيه نسرين ف يكي دو روز سراغ شيرين نرفتم . او هم با اين كه شماره تلفن مرا مي دانست ، تماس نگرفت . از دستش عصباني بودم . يكي دو سال قبل كه مي دانست همسر دارم ، خودش را شيفته و دلباخته نشان مي داد و حالا كه مشكلي سر راهمان نبود ، اين طور بي تفاوت رفتار مي كرد ! عشق و بي قراري و نگراني و اشتياق در درونم غوغايي به پا كرده بود و كم حوصله شده بودم . مادر به گمان اين كه تنهايي كلافه ام كرده ، مرا دلداري مي داد و مي گفت بزودي دختري برايم دست و پا مي كند كه همه انگشت به دهان بمانند .
سه شب بعد ، نسرين با شيرين تماس گرفت . ساعت نه بود . مادرش گوشي را برداشت . نسرين بعد از سلام و احوالپرسي سراغ شيرين را گرفت . يك دقيقه طول كشيد تا تماس برقرار شد . من با پاهاي لرزان در هال طبقه بالا قدم مي زدم . نسرين كمي با شيرين خوش و بش كرد و گفت :
- چرا از عاشق دلخسته حالي نمي پرسي ؟
كنجكاو بودم شيرين چه جوابي مي دهد . با عجله خودم را به طبقه پايين رساندم و گوشي را برداشتم . مادر ماتش برده بود . به او اشاره كردم سر پدر را گرم كند و خودش هم چند دقيقه اي مرا تنها بگذارد . مادر از اتاق بيرون رفت . شيرين گفت :
- من قصد آزار نادرو ندارم . خودت كه ميدوني ، اولين كسي بود كه دلباخته ش شدم .
romangram.com | @romangram_com