#بیراهه_ای_در_آفتاب_پارت_127

به رستوراني خانوادگي حول و حوش همان جايي كه نشسته بوديم ، رفتيم و چاي و چند سيخ كباب سفارش داديم . سيخ هاي كباب كه به دليل آتشي كه به جانشان افتاده بود ، قطره قطره اشك ريختند و آتش ذغال را شعله ور مي كردند ، من و شيرين را محو خود كرده بودند . شيرين گفت :

- هر چه بيشتر با هم باشيم ، عشقمون شعله ور تر ميشه و شايد اگه غافل شيم ، بسوزيم . بهتره آب رو آتيش بريزيم .

- پس بايد اين طور فرض كنم كه ديدار آخره .

- خدا نكنه ، مگه ميخواييم بميريم . فعلاً حرف عشق و عاشقي رو فراموش مي كنيم تا خدا چي بخواد .

- با اين كه از جونم بيشتر دوستت دارم ، دلم ميخواد همين فردا به يكي از خواستگارات جواب مثبت بدي و جشن عروسي بگيري و منم دعوت كني تا خيالم راحت شه .

شيرين آهي كشيد و با حالتي محزون اين شعر را برايم خواند :

تاكي بزم شوق غمت جا كند كسي

خون را به جاي باده به مينا كند كسي


romangram.com | @romangram_com