#بی_هوا_دلسپردم_پارت_369
يه هفته اي ازاومدنم به شمال مي گذره،تصميم خودم رو براي زندگيم گرفتم
من يه فرصت ديگه به آرسام مي دم و مي بخشمش
مي خوام زندگيم رو ازاول شروع کنم البته تاقبل ازپيش اومدنه اون اتفاق لعنتي همه چي عالي و عاشقونه بود
من و آرسام عاشقونه هم ديگه رو مي پرستيديم شايدبحث ها و دعواهاي کوچيکي بينمون پيش ميومد ولي زود خوب مي شديم
اون اتفاق زندگيمون رو خراب کرد
ولي مامي تونيم يه فرصت جديدبه خودمون بديم
مي تونيم دوباره بچه دار شيم
الان چندروزي هست که دارم فکرمي کنم اگه من ازآرسام جداشم مي دونم شکست مي خوره
مي شکنه ،نابودمي شه
پس اين نامردي رو درحقش نمي کنم
بااين فکرهالبخندي به لبم اومد
تصميم داشتم شام جوجه درست کنم هوس کردم
بعدازنيم ساعت کبابمون هم حاضرشد
خيلي گشنم بود باميل شروع کردم به خوردن
ازبعدازظهر حس مي کردم يه صدايي ازپشت ويلامياد ترسيدم
شايدم خيالاتي شدم ولي استرس گرفتم نکنه دزداومده باشه
romangram.com | @romangram_com