#بی_هوا_دلسپردم_پارت_345
بارفتن من همه سرابرگشت طرفم
صورت خوني رها رو ديدم چشماي خوشگلش رو به روم بسته بود صورت نازش آغشته ازخون بود
کنترلم رو ازدست دادم و افتادم زمين و چشام بسته شد..
باسردردبدي چشام رو بازکردم
تنهاچيزي که يادم اومد صورت مظلوم و خوني رهابود
نگاهم افتادبه سرمي که تودستم بود
باعصبانيت سروم و ازدستم کشيدم دردم اومد ولي مهم نبود! بلندشدم رفتم سمت اتاق عمل
همون دکتري که هلش دادم باديدن من گفت:کجاداري ميري توحالت خوب نيست!بروسرجات
بدون توجه بهش رفتم سمت اتاق عمل
دکتر:آقاي محترم باشمام!خانوم شماچندساعته ازاتاق عمل اومده بيرون
سريع رفتم پيشش و گفتم:خب چي شد؟حالش خوب شد؟مشکلش چي بود؟
دکتر:شمانسبتتون بابيمارچيه؟
-شوهرشم
يه نگاه به سرتاپام کرد و گفت:تااونجايي که مافهميديم همسرتون حامله بودن!
-آره چيشد؟
دکتر:متاسفانه بچتون سقط شدن براي تصادف نبودبه نظرمي رسه ايشون قبل ازتصادف کتک شديدي خوردن چون همه تنشون کبود بود و هم چنين صورتشون!
romangram.com | @romangram_com