#بی_هوا_دلسپردم_پارت_255
+هيشکي
آرتا:خدايي؟؟
+شک داري؟
آرتا:نه ناراحت نشوهمينطوري پرسيدم
+اوکي
بعدازبازي صدامون کردن براي شام
همه باهم رفتيم سرميزشام قرمه سبزي بود و برنج درکنارش زرشک پلو بامرغ
باميل شروع کردم به خوردن ازهردوش خوردم ديگه درحال ترکيدن بودم که آرتاگفت:آروم تردختردايي خفه کردي خودتو
بادهن پرو باپررويي جواب دادم
+بتوچه دوس دارم
همه نگام کردن ولي من بدون توجه بهشون بعدازغذاتشکرکردم و رفتم لم دادم روکاناپه
بعدازيکي دوساعت نشستن
باباومامان عزم رفتن کردن
عزيزتعارف کردبمونين ولي باباقبول نکرد و باهمه خدافظي کرديم رفتيم سوارماشين شديم و حرکت کرديم سمت خونه
بلاخره رسيديم خونه
کوفته شب بخيرگفتم و رفتم تواتاقم
romangram.com | @romangram_com