#بی_گناه_محکوم_شدیم_پارت_555
- اگر بمونم نمی تونم خودمو کنترل کنم و قولمو می شکنم
آسمان به او لبخند زد ، از اینکه در آن حس هم خودار بود ، لذت می برد ، بهرام چرخید و با سرعت در حینی که کتش را بر می داشت بطرف درب رفت ، پیش از بیرون رفتن ، چرخید به او نگاه کرد ، آسمان لبخند عاشقانه ای به او زد ، بهرام هم چشمکی در جواب زد ، بیرون رفت ، آسمان می دانست بهرام کمی بیشتر تلاش می کرد اوهم تسلیم می شد ، او دیوانه وار عاشق بهرام بود .
فصل چهاردهم
در دفتر کوچک کلانتری ، تیموریان و یک افسر دیگر به نام سوزنچیان روبروی چندین دستگاه مخابره نشسته بودند ، تیموریان با لبخندی عصبی به افسر کنار دستش که مردی لاغر اندام با صورتی جدی بود و گفت :
- اینبار دیگه شکی ندارم که به دامشون می ندازیم
سوزنچیان پوزخندی زد
- امیدوارم بتونی مدرکی به دست بیاری
- مدرک ؟
- ما بدون هیچ نشونه و مدرکی داریم اینکار رو می کنیم
- اونا مظنونهای منن
- ولی بدون هیچ مدرک قانونی تنها با حدسیات نمیشه کسی رو دستگیر کرد
- من مطمئنم
- تا الان تونستی به مدرک یا رد پیدا کنی ؟
- نه
romangram.com | @romangram_com