#بی_گناه_محکوم_شدیم_پارت_531

- آیــــــــــــــــی

با هم بطرف آشپزخانه رفتند ، همه نشسته بودند ، مشغول خوردن شدند ، بهرام هنوز دو لقمه نخورده بود که صدای زنگ خانه آمد ، کامران از جا بلند شد ، بهرام با دهانی پر زود از جا بلند شد ، با عجله گفت :

- تو بمون من می رم

پدر با تعجب پرسید :

- تو چرا ؟

بهرام خندید و با عجله بطرف درب راه افتاد

- فکر کنم آسمان اومده

همه با تعجب به او نگاه کردند ، بهرام با عجله بطرف درب خانه رفت ، آنرا باز کرد ، آسمان خندان با یک دسته گل بزرگ رو به رویش بود ، بهرام لبخند زد

- سلام بانوی من

آسمان لبخند عاشقانه ای زد

- سلام سرورم

- بیا تو

آسمان داخل شد ، مانتو ارغوانی زیبای و شلوار سیاه رنگ پوشیده بود ، بهرام با دستانی باز بطرفش رفت ، آسمان با عجله خودش را عقب کشید

- نکن یکی میاد زشته

romangram.com | @romangram_com