#بی_گناه_محکوم_شدیم_پارت_519

- هیچی برای خودت ، بعد بریم مدارک رو به اسمت کنم

پدر با صدای جدی گفت :

- نمیشه پسر چرا می خوای بدیش به کامران

- هیچی بابا یه هدیه کوچیک

- ولی ...

- بابا ...

پدر دیگر چیزی نگفت ، ولی سوالات زیادی براش پیش آمده بود و کامران با خوشحالی خودش را روی بهرام که بهروز را در بغل داشت ، انداخت

- ممنون داداش

بهروز که فکر می کرد بازی است با صدای بلند می خندید ، آندو هم به خنده ی او می خندیدند ، پدر تلاش کرد ، الان به چیزی فکر نکند ، پس به آنها لبخند زد ، کامران با خوشحالی بلند شد ، به اتاقش رفت ، بهرام با محبت به بهروز نگاه می کرد . پرسید :

- تو چطور منو میشناسی ؟

بهروز با صدای کودکانه و با هیجان شروع به توضیح دادن کرد

- مامان عکساتو توی خونه کنار عکسای دایی کامران زده ، تازه فیلم تولدتم دیدم

- آهان

- مامان گفت ، دایی رفته مسافرت ، چی برام اوردی ؟

romangram.com | @romangram_com