#بی_گناه_محکوم_شدیم_پارت_517
آسمان با گونه های سرخ جواب داد
- تقریبا دو سال
- خوب زندگی می کرد ؟ از ما بدش نمی اومد ؟
آسمان متعجب به او نگاه کرد
- چرا باید از شما بدش بیاد ؟
مادر با صدای لرزان از غم جواب داد
- بچه من وقتی احتیاج به پدر و مادر داشت ما رهاش کردیم ، بی پناه توی زندون
اشک بود که از چشمانش سرازیر شد ، آسمان یاد حرفهای بهرام در مورد مادرش افتاد ، مادر بهرام ادامه داد
- وقتی هم بیرون اومد ، ما توی خونه راهش ندادیم
آسمان دستان او را در دست گرفت ، با لبخندی مهربان گفت :
- او به این چیزا فکر نمی کنه به تنها چیزی که فکر می کرد برگشت پیش شما بود
- بچه ام همیشه خیلی مهربون بوده ، ولی ما در حقش ظلم کردیم
- این حرف رو نزنید
- بچه ام رو به حال خودش رها کردیم
romangram.com | @romangram_com