#بی_گناه_محکوم_شدیم_پارت_453
- سوار شو
آسمان با سرعت و ترس سوار شد با حرکت سریع بهرام درب ماشین به شدت بسته شد ، آسمان با ترس به او نگاه میکرد و کمربندش را می بست ، چه اتفاقی افتاده بود ؟ چرا او عصبانی بود و همین ندانستن او را می ترساند ، با چشمانی که از ترس می لرزید به بهرام که نفسهای عصبی می کشید نگاه کرد ، او بلوز قهوه ای تیره ای با شلوار جین سیاهی به تن داشت ، کوچکترین نگاهی به طرف آسمان نمی کرد ، آسمان غمیگن و ترسان به او نگاه می کرد ، بهرام با سرعت داخل پارکینگ شد ، با شدت ترمز گرفت ، آسمان اگر کمربند نبسته بود به شدت با شیشه برخورد می کرد ، بهرام بدون اهمیت به او پیاده شد نفسهای عصبی می کشید ، آسمان با سرعت به دنبالش راه رفت ، وارد آسانسور شدند ، به او چشم دوخت که عصبی به خودش می پیچید ، با ترس به او نگاه می کرد ، با اینکه ترسیده بود ولی دلش برای او ضعف می رفت ، بدنش گرم شده بود ، بنظرش بهرام جذابتر شده بود ، آسانسور ایستاد بهرام مستقیم روبروی آپارتمان آسمان رفت ، رمز را زد و درب را باز کرد ، وارد شد ، آسمان باز به دنبالش ، درون سالن آپارتمان ایستاد ، عصبانی به آسمان نگاه کرد ، آسمان بیشتر ترسید ، بهرام با چشمانی سرخ از خشم به مانتوی کوتاه ، مچ دست و گردن لخت او نگاه کرد ، چشمانش از شدت عصبانیت می لرزید ، یکدفعه فریاد کشید
- این چیه پوشیدی ؟
آسمان از فریاد او ترسید با صدای پر از بغض پرسید :
- چی ؟
بهرام تلاش می کرد ، خوددار باشد ولی نمی توانست باز فریاد کشید
- میگم این چیه تن کردی رفتی بیرون ؟!
آسمان با بغض گفت :
- هان ؟
- این چه لباسیه ؟ با این آرایشت کجا میخواستی بری ؟
- نمی فهمم چی می گی ؟
- آره نمی فهمی ، اگر می فهمیدی اینطور لباس نمی پوشیدی !
- تو چرا اینطور حرف می زنی ؟
- چطور باید حرف بزنم هان ؟
romangram.com | @romangram_com