#بی_گناه_محکوم_شدیم_پارت_450


گوشی را قطع کرد ، با مظلومیت به آسمان نگاه کرد

- زدی سرمو داغون کردی

اسمان دیگر عصبانی نبود ، حالا دلتنگ بود و با صدای ناراحت پرسید :

- کجا می خوای بری ؟

بهرام که متوجه ناراحتی او شده بود با لبخند پرسید :

- ناراحتی ؟

- آره

- دلت برام تنگ میشه

اسمان با بغض گفت :

- خیلی

بهرام او را آرام در آغوش کشید

- عزیزدلم منم هر لحظه دلتنگتم

اسمان آرام دستانش را دور کمر او حلقه کرد با بغض پرسید :


romangram.com | @romangram_com