#بی_گناه_محکوم_شدیم_پارت_431
- خوش آمدید
اسمان عینکش را از چشم برداشت ، لنز سبز رنگی به چشم داشت ، آرایش غلیظی کرده بود ، لبانش را رژ لب سرخ رنگی زده بود ، مژهایش را بلندتر از همیشه کرده بود ، همراه با لبخند زیبای با لهجه ی فرانسوی گفت :
- ممنونم
- امیدورام در حراج امروز ما بتونید اشیا مورد نظرتون رو پیدا کنید
- منم امیدوارم
- بفرماید
اسمان سری تکان داد ، خدمتکاری او را به جلو راهنمای کرد ،آسمان همراه او به راه افتاد ، سالن بزرگ و پر بود از میزهای دایره شکل که دور آنها بیش 6 صندلی بود ، پا گذاشت ، زنان و دختران جوان دیگری هم در حال نشستن بودند ، او به پشت یک میز در وسط سالن راهنمای شد ، نشست ، به اطراف و بعد به سن کوچکی که درست کرده بودند نگاه کرد ، روی میز جلوی هر کس تعدادی راکت دستی شماره دار از 1 تا 10 بود ، همینطور آبمیوه و آب معدنی و ظرفهای پر از کیک و بسکویت بود ، کم کم همه سر جاهای خود نشستند ،آسمان بی تاب ولی با صورتی خونسرد ، سرجای خود منتظر بود تا اینکه مراسم شروع شد ، همان خانمی که به آسمان خوش امدگوی کرده بود بر روی سن رفت ، با صدای شاد شروع کرد
- سلام خانمهای عزیر ، خوش آمدید ، ما رو ببخشید از اینکه کمی دیر شد ، حراج رو شروع میکنیم
همه برای او دست زدند ، حراج با فروش سرویس برلیان گران قیمتی شروع شد ، هر کس با قیمت موافق یا برای بالا بردن قیمت راکت کنار دستش را بالا می برد ، کم کم حراج پر از هیاهو می شد ، فروش جواهرات بیشتر از یک ساعت طول کشید ، به وسایل انتیک رسید ، و همینطور ادامه داشت ،آسمان هم برای نمایش هم که شده یک تابلوی کوچک سیاه قلم خریداری کرد ، او با لبخندی موزیامه به اطراف و روی سن که هر بار بوسیله دو خدمتکار بوسیله یک میز چرخدار یک شی برای فروش می اوردند ، مطمئن بود که پول زیادی جمع شده ، شب خوبی خواهد داشت ، تا غروب مراسم ادامه داشت .
شب گرمی بود همه جا تاریک و تنها نور چراغ برق کم سوی کنار عمارت بود که نور فشانی می کرد ، چند چراغ درون عمارت روشن بود ، آسمان روبروی عمارت با لباسهای تنگ سیاه ایستاده بود ، موهایش را بافته یک کیف سیاه رنگ کوله ای همراه خود داشت ، دستکشهای سیاهش را به دست کرد ، با سرعت از دیوار کوتاه عمارت بالا رفت و پا درون محوطه آن گذاشت ، به راحتی و با احتیاط به درون ساختمان عمارت رفت ، مستقیم به درون اتاق در طبقه بالا رفت ، که درسمت چپ عمارت بود ، در آن اتاق پر از وسایل آنتیک و تابلوهای بود که برای حراج بعدی نگهداری می شد ،آسمان به جلو رفت ، در پشت میز بزرگ چوبی کنار صندلی زانو زد ، آنجا یک گاو صندوق بزرگ بود ، درب آنرا با رمزی که از پیش سمندریان در اختیارش گذاشته بود ، باز کرد ، درون آن پر از چک پول و پولهای درشت ، حراج روز پیش بود ، و تعدادی سرویسهای جواهر ، او تمام پولها را درون کوله اش ریخت ، دستی به جواهرات نزد ، سمندریان پولها را می خواست ،آسمان به دنبال ماموریتش آمده بود ، به راحتی و با سرعت از عمارت خارج شد .
تیموریان همراه سهراب درون عمارت می چرخیدند ، آنها از تمام خدمه و خانم خانه بازجویی کرده بودند ، انها به هیچ کس شک نداشتند ، سهراب بلوز و شلوار ساده قهوه ای رنگی به تن داشت با حالتی ناامید کننده گفت :
در این کاخ هیچ دوربین مدار بسته ای نیست
تیموریان که از شدت تعجب چشمانش بیرون زده بود
چی ؟ این کاخ هیچ دوربینی نداره ؟!
romangram.com | @romangram_com