#بی_گناه_محکوم_شدیم_پارت_428
بهرام لبخندی به او زد ، بهرام به راحتی تلخی لبخند او را می دید
از اون به بعد دیگه می ترسیدم چیزی پشت پرده باشه ، ماما هم پرده ها رو در آورد و منم همیشه از پرده می ترسم
اسمان چشمانش را از بهرام گرفت ، به بیرون چشم دوخت ، با یادآوری مادرش حس غم باز درون وجودش شعله ور شد ، نمی خواست جلوی او گریه کند ، بهرام متوجه تغییر حالت او شده بود می دید که چطور پی در پی نفسهای بلند می کشد ، دست راستش را دور کمر او حلقه کرد ، او را به خود چسباند ،آسمان به گردن او نگاه می کرد ، نمی خواست اشکهایش ر ابهرام ببیند ، بهرام براحتی احساست او را درک می کرد ، دست چپش را زیر چانه او گذاشت ، سرش را بالا گرفت ، به چشمان غم گرفته آسمان زل زد ، او هم به چشمان مهربان بهرام نگاه می کرد ، بهرام با صدای آرام و مهربان پرسید :
دلت برای مامان تنگ شده ؟
اسمان تلاش کرد بغضش را فرو بدهد ، ارام جواب داد
- آره
می دونم
ناگهان بغض آسمان شکست با صدای بلند شروع به گریه کردن کرد ، خودش را در آغوش بهرام رها کرد ، سرش را روی گردن او گذاشت ، بهرام او را محکم به خود می فشرد ، اشک در چشمان او می جوشید ، بعد از چند دقیقه آسمان سرش را از روی گردن او برداشت ، ، سرش را کمی بالا گرفت و به چشمان سرخ از غم بهرام نگاه کرد ، لبخند تلخی زد ، بهرام در چشمان بارانی او به جز دلتنگی چیزای دیگری را می دید ، با صدای مهربان گفت :
بهم بگو
اسمان متعجب با چشمانی غمبار گفت :
چی رو ؟
چی توی دل و مغزت می گذره ؟
اسمان به او نگاه می کرد ، از اینکه او انقدر خوب درکش میکرد ، خوشحال بود ، بهرام با صدای مهربان ادامه داد
romangram.com | @romangram_com