#بی_گناه_محکوم_شدیم_پارت_426


- بچه یک خودکار و کاغذ بیار

پیش خدمت سری تکان داد و رفت ، سباق رو به بهرام کرد

- یه قرارداد الان می نویسیم ، ما هم بهت چک می دیم

بهرام نگاهی به دیگران کرد ، انها با لبخند نگاهش می کردند ، به راحتی برق طمع را در چشمان آنان می دید ، در دل جشن گرفت ، چشمانش برق زد ، تیر به هدف خورده بود ، ولی سری ار روی خجالت تکان داد

- ممنونم

دریای خندید

- ما میخوایم سرمایه گذاری کنیم و این شاهکار رو به همه نشون بدیم

پیش خدمت خودکار و چند کاغذ آورد و به سباق داد ، او شروع به نوشتن قرارداد کرد ، که طی گرفتن چندین فقره چک ، او اختراع را آنها واگذار کند ، و در ان قرارداد در مورد مواردی که از طرف بهرام به اسم ( فرهاد بشارت ) عنوان شده بود در مورد ویژگیهای اختراع ذکر شد

1 . این گوشی موبایل احتیاج به شارژ ندارد .

2. بدون گرفتن شماره و تنها با فکر می توانی با طرف مقابل صحبت کنی .

3. هزینه مکالماتی ندارد .

4 . هزینه تعمیر پائین است .

آنها قرارداد را نوشته و به بهرام که همان فرهاد بشارت بود برای امضا دادند و هر کدام یک چک در وجح حامل به مبلغ 1 میلیارد برای بهرام نوشتند و به دست او دادند ، قرار بر این شد که بهرام روز بعد اختراع را برای آنها ببرد ، آنها خوشحال از این معامله با هم بلند بلند حرف می زدند و طرح می ریختند ، بهرام ساکت با چشمانی درخشان به آنها نگاه می کرد ، لذت می برد ، از اینکه به راحتی سر آنها را کلاه گذاشته بود ، روز بعد یک جعبه با پیک به باشگاه رسید ، سباق با هیجان درب جعبه را باز کرد و هر چهار تن سر پا منتظر ایستاده و به درون جعبه زل زدند ، یک لحظه خشک شدند ، دورن جعبه دو قوطی کنسرو لوبیا بود که با یک طناب ظریف و سرخ رنگ ، به هم وصل شده بودند ، دریای با دستانی لرزان آن قوطی ها را بیرون آورد ، باورشان نمی شد ، سمندر با عصبانیت فریاد کشید :


romangram.com | @romangram_com