#بی_گناه_محکوم_شدیم_پارت_404


واقعا ؟!

بهرام سری تکان داد

آره و وقتی توی کشتی دیدمت بیشتر جذبت شدم ، هر بار که می دیدمت بیشتر از دفعه پیش جذبت می شدم

اسمان با علاقه گوش می کرد ، ولی میان حرف او پرسید :

به همین خاطر پولهارو برداشتی و می خواستی فرار کنی ؟

بهرام خندید

نه این برای من یه بازیه و اون کارا قاعده بازی

با خنده ادامه داد

تو که نذاشتی

باید می ذاشتم ؟!

البته که نه ، راستی تا یادم نرفته ، ببخش برای شام به هتل نیومدم دنبالت نمی خواستم بیشتر از این جذبت بشم

اینبارآسمان خندید ، بهرام متعجب نگاهش می کرد

ولی من منتظر نموندم ، رفتم یه هتل دیگه


romangram.com | @romangram_com