#بی_گناه_محکوم_شدیم_پارت_401

نگاهی به آسمان که گیج جلوی درب ایستاده و قصد نداشت از جلوی درب کنار برود کرد ، از کنار او گذشت ، داخل رفت ،آسمان تلاش کرد از گیجی بیرون بیاید به دنبال او راه افتاد ، متعجب به بهرام که بطرف آشپزخانه می رفت نگاه کرد ، او درون آشپزخانه وسایل را روی میز گذاشت ، با لبخند بطرف او چرخید و با چشمانی پر از شیطنت سر تا پای او را نگاه کرد ، با صدای جدی گفت :

اینطوری خیلی ملوسیِ

اسمان با این حرف او کمی متوجه خود شد ، نگاهی به لباس خوابش کرد ، دستی به موهای نامرتبش کشید ، ناگهان جیغ کوتاهی کشید ، بهرام با چشمانی گشاد شده و ابروهای بال رفته به او که دوان دوان بطرف اتاق خواب می رفت ، نگاه کرد ، با خنده از آشپزخانه بیرون آمد ، کمی به اطراف نگاه کرد ، راه افتاد درون آپارتمان با کنجکاوی نگاه می کرد ،آسمان با سرعت دست و رویش را شست ، بلوز و دامن زیبا و صورتی رنگی پوشید ، موهایش را شانه زد ، هنوز از آمدن بهرام متعجب بود ، ولی حس خوبی داشت ، لبخندی بر لبش نشست ، با سرعت بیرون رفت ، بهرام ماهی های درون آکواریم نگاه می کرد ،آسمان کنارش ایستاد ، چرخید به او که مرتب و سرحالش کنارش ایستاده بود لبخند زد

صبح بخیر

اسمان خندید

صبح بخیر

بهرام با چشمانی مظلومانه به او نگاه کرد ،

گرسنه م

اسمان خندید

ببخشید

بطرف آشپزخانه رفت ، او هم پشت سرش ،آسمان مشغول شد ،بهرام کتش را از تن بیرون آورد و روی تکیه گاه مبل درون هال انداخت ، مستقیم با آرامش روی صندلی در آشپرخانه نشست ، با محبت به آسمان نگاه کرد ، آسمان همه چیز را آماده کرد و روبری او نشست ، هر دو مشغول شدند ، بهرام میان خوردن بدون مقدمه پرسید :

از اینکه بدون گفتن اومدم اینجا ناراحت شدی ؟

اسمان انتظار چنین سوالی را نداشت ، متعجب جواب داد

نه

romangram.com | @romangram_com